پدر وپسر
پدرو پسر
گویند پدر و پسر را نزد حاکم بردند که چوب بزنند اول پدر را بر زمین انداخته و صد چوب زدند آه نکرد و دم نزد بعد از آن پسرش را انداخته و چون یک چوب زدند پدرش آغاز ناله و فریاد کرد حاکم گفت: «تو صد چوب خوردی و دم نزدی به یک چوب که پسرت خورد این ناله و فریاد چیست؟» گفت:« آن چوبها که بر تن میآمد تحمل میکردم اکنون که بر جگرم میآید تحمل ندارم».
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 13:54 توسط فریدون اسفهرودی
|
بالاخره بعد از کش وقوس های فراوان تصمییم گرفتم که به جمع وبلاگ نویسان بپیوندم چون دل نوشته هائی داشتم که در طول سال های گذشته هراز گاهی که فرصت پیدامیکردم یادداشت می نمودم قسمتی ازآن خاطرات تلخ و شیرین زندگیم است وقسمت دیگر مطالب خواندنی وجالبی هستند که هنگام مطالعه یادداشت کرده ام واز همه مهمتر اینکه بیش از 28 سال است که در زمینه تعاونی ها فعالیت میکنم واطلاعات اندکی در این رابطه دارم که ا میدوارم با به اشتراک گذاشتن آنها در زمینه رشد وشکوفائی فرهنگ تعاون نقش اندکی داشته باشم چون اعتقاددارم که تعاون شاه کلیدی است که باآن هر در بسته ای را می توان باز نمود