پدر عزیز دوستت دارم
پدر عزیرم دوستت دارم. انشا الله سایه ات سال های طولانی بر سرمان باشد
وقتي من نوجوان بودم به ديگران میگفتم : پدرمن خیلی چیزها میداند و هر کاری را می تواند انجام دهد اواز همه باهوشتراست وهمه چیز دا دقیقأ میداند کم کم که به سن جوانی رسیدم نظرم عوض شد به دوستانم میگفتم در زمان قدیم که پدرم زندگی میکرد همه چیز فرق داشت او خیلی از چیزها را نمی داند به خواهر وبردارانم میگفتم پدر پیرشده به حرفهای او توجه نکنید اوکهنه پرست است و....... کم کم که به سربازی رفتم وبه بیست سالگی رسیدم باز نظرم عوض شد میگفتم پدرشاید یک چیزهائی را بداند چون عمری از او گذشته است از 30سالگی به بعد بخود میگفتم شايد لازم باشد نظر پدر را سوال كنيم ؛ بالآخره او تجربيات زيادي دارد .والان که به سن پنجاه سالگی رسیده ام تعجب میکنم پدر چگونه اين كار را انجام داده است ؛ او واقعا خيلي عاقل و با تجربه است . وهمواره سعی میکنم با او مشورت کنم متأسفانه دیر فهمیدم که او چقدر دانااست اگر قدر میدانستم میتوانستم خیلی از چیزها را از او یاد بگیرم .
پدرم جزو آندسته از پدرهائی بود که ضمن دوست داشتن فرزندانشان، از آنها توقع و انتظار هم دارند.او به علایق و خواسته ها و مشکلات ما توجه می کرد و لی حد و مرزهائی نیز برای آن قائل بود. محدودیت هایی که وجود داشت منطقی و مبتنی بر عشق و دوستی نسبت به فرزند بود او هیچوقت از دوستان ما بدگوئی نمیکرد ولی همیشه وهمه جا دوستان مارا زیر نظر داشت علاقه ای که به مادر داشت همیشه مارا سرشار از امید و شادی میکرد در طول دوران زندگی رفتار پدر ومادرم به گونه ای بود که همواره قوت قلبی برای ما بود.
پدرم همیشه به ما اعتماد داشت وبی جهت در امور ما دخالت نمی کرد هرجا نیاز می دید که احتیاج به راهنمائی داریم به شیوه ای که مخصوص خودش بود موضوع را مطرح میکرد او بلد نبود که مارا نصیحت کند من یادم نمی آید که پدرم مرا نصیحت کرده باشد اگر ما به چیزی علاقه داشتیم او هم در ظاهر چنین وانمود میکرد که آن چیز را دوست دارد
بعدأ که بزرگتر شدیم وبه سن ازدواج رسیدیم مسئولیت همه کارها با خودمابود هیچگاه در انتخاب همسر دخالت نکرد ، درمورد شغل هیچگاه برای ما مانع ایجاد نکردو......... ولی همواره پشتیبان ما بود در کلیه کارهای روزمره ماجلو بودیم واو از پشت می آمد.ازدواج میخواستیم بکنیم همسر را ماانتخاب میکردیم (البته با مشورت با خانواده ) بقیه چیزها از گفتگو تا هزینه مجلس عروسی با پدربود و.....
برای جبران زحمات چنین پدری نمیتوانم کاری انجام دهم فقط میتوانم بگویم ای تکیه گاه من، بگذار سرتعظیم فرودآورم وبوسه بر پاهایت بزنم ،پاهائیکه همیشه درزمانهائیکه من چو ن بیدی لرزان بودم،شما همچون درختی استوار تکیه گاه من بودی.اگر در دریای زندگی موجی سر گردان بودم تو ساحل آرامشم بودی.اگر در آسمان زندگی پرنده ای بال شکسته بودم، آغوش شما آشیانه من و شوق پروازم بود.
بالاخره بعد از کش وقوس های فراوان تصمییم گرفتم که به جمع وبلاگ نویسان بپیوندم چون دل نوشته هائی داشتم که در طول سال های گذشته هراز گاهی که فرصت پیدامیکردم یادداشت می نمودم قسمتی ازآن خاطرات تلخ و شیرین زندگیم است وقسمت دیگر مطالب خواندنی وجالبی هستند که هنگام مطالعه یادداشت کرده ام واز همه مهمتر اینکه بیش از 28 سال است که در زمینه تعاونی ها فعالیت میکنم واطلاعات اندکی در این رابطه دارم که ا میدوارم با به اشتراک گذاشتن آنها در زمینه رشد وشکوفائی فرهنگ تعاون نقش اندکی داشته باشم چون اعتقاددارم که تعاون شاه کلیدی است که باآن هر در بسته ای را می توان باز نمود