گزيده اي از رباعيات حكيم عمر خيام

افسوس كه رفت عمر بر بيهوده

هم لقمه حرام و هم نفس آلوده

فرمودة ناكرده سيه رويم كرد

فرياد ز كرده هاي نا فرموده

* *

 **

هردلكه اسيرمحبت اوست خوشست

هر سر كه غبار سر آن كوست، خوشست

از دوست به ناوك غم آزرده مشو

خوشباش كه هرچه آيدازدوست خوشست

* *

 **

گويند بهشت و حور عين خواهد بود

آنجا مي ناب و انگبين خواهد بود

گر ما مي و معشوق پرستيم رواست

چون عاقبت كار همين خواهد بود

* *

 **

از تن چو برفت جان پاك من و تو

خاك دگران شود مغاك من و تو

زين پس ز براي خشت گور دگران

در كالبدي كشند خاك من و تو

* *

 **

گاه سحر است خيز اي مايه ناز

نرمك نرمك باده خور و چنگ نواز

كه آنها كه بجايند نپايند دراز

و آنها كه شدند كس نمي آيد باز

* *

 **

گويند:  هر آن كس كه با پرهيزند

آنسان كه بميرند بدانسان برخيزند

ما با مي معشوق از آنيم مدام

باشد كه به حشرمان چنان برانگيزند

* *

 **

چندين غم مال و حسرت دنيا چيست؟

هرگز ديدي كسي كه جاويد بزيست؟

اين چند نفس در تن تو عاريتي ست

با عاريتي عاريتي بايد زيست

* *

 **

در عشق تو از ملالتم ننگي نيست

با بيخبران در اين سخن جنگي نيست

اين شربت عشق داروي مرادنست

نامردانرا از اين قدح رنگي نيست

* *

 **

مي خوردن و گرد نيكوان گرديدن

بهتر كه به رزق زاهدي ورزيدن

گر دوزخي اند مردم مست، بگوي

پس، روي بهشت را كه خواهد ديدن؟

* *

 **

مي خور كه ترا بيخبر از خويش كند

خون در دل دشمن بد انديش كند

هشيار بدن چه سود دارد؟ جز آنك

ز انديشه پايان، دل تو ريش كند

* *

 **

نا كرده گناه در جهان كيست؟ بگوي

و آنكس كه گنه نكرد چون زيست؟ بگوي

من بد كنم و تو بد مكافات دهي

پس فرق ميان من و تو چيست؟ بگوي

* *

 **

سير آمدم اي خداي از هستي خويش

وز تنگدلي و از تهيدستي خويش

از نيست تو هست مي كني، بيرون آر

زين نيستيم بحرمت هستي خويش

* *

 **

سستي مكن و فريضه ها را بگذار

وان لقمه كه داري زكسان باز مدار

در خون كس و مال كسي قصد مكن

در عهده آن جهان منم، باده بيار

* *

 **

با من تو هر آنجه گويي از كين گويي

پيوسته مرا ملحد و بيدين گويي

معترفم بدانچه گويي، ليكن

انصاف بده، ترا رسد اين گويي؟

* *

 **

ابر آمد و باز بر سر سبزه گريست

بي باده ارغوان نمي بايد زيست

اين سبزه كه امروز تماشا گه ماست

تا سبزه خاك ما تماشا گه كيست

* *

 **

اي پير خرد مند پگه تر برخيز

وان كودك خاكبيز را بنگر تيز

پندش ده گو كه : نرم نرمك مي بيز

مغز سر كيقباد و چشم پرويز

* *

 **

موجود هر آنجه هست، نقشست و خيال

عارف نبود هر كه نداند اين حال

بنشين قدحي باده بنوش و خوش باش

فارغ شو از اين نقش خيالات محال

* *

 **

اين دو سه نادان كه چنان ميدانند

از جهل كه داناي جهان ايشانند

خر باش كه چنان زخري چندانند

هر كه نو خرست كافرش مي خوانند

* *

 **

اين كوزه چو من عاشق زاري بود ست

در بند سر زلف نگاري بودست

اين دسته كه بر گردن او مي بيني

دستيست كه بر گردن ياري بودست

* *

 **

خيام اگر ز باده مستي خوش باش

گر با صنمي دمي نشستي خوش باش

پايان همه چيز جهان نيستيست

پندار كه نيستي، چو هستي خوش باش

* *

 **

از گردش روزگار بهري برگير

بر تخت طرب نشين و ساغر درگير

از طاعت و معصيت خدا مستغنيست

باري تو مراد خود زعالم گير

* *

 **

تا كي غم آن خوري كه داري يا ني؟

دين عمر به خوشدلي گذاري يا ني؟

پر كن قدح باده كه معلومت نيست

كاين دم كه فرو بري برآري يا ني

* *

 **

يا رب بگشاي بر من از رزق دري

بي منت اين خسان رسان ما حضري

از باده چنان مست نگه دار مرا

كز بيخبري نباشدم دردسري