خاطره ای از مادر بزرگ
شب یلدا امسال که همه دوربر هم بودیم به یاد مادربزرگم افتادم او با اینکه بیسواد بود بهتر از هر تحصیلکرده ای فوت وفن نفوذ در قلب دیگران را بلد بود . همیشه لبخند میزد واز صمیم قلب دیگران را دوست می داشت در زمان صحبت کردن با صبروحوصله گوش میداد وبرای افکار همه ارزش قائل بود بویژه برای نوه ها یش ، وقتی با ما صحبت می کرد همه حواسش پیش ما بودوبه کس یا چیز دیگری توجه نمی کرد وهمیشه کارهای خوب ما را یاد آوری میکرد واگر کسی برایش کاری انجام میداد از او قدر دانی میکرد از دیدن بچه های کوچک مخصوصأ نوه ها خیلی خوشحال می شد همیشه بچه ها دوربرش پرسه میزدند وبیشتر وقتها لی لی حوضک ویا شعر زیر را به لحجه شیرین بیرجندی برای ما میخواند یادش بخیر !! خدا رحمتش کند
رفتم به سوی پشته
دیدم نهال تشنه
نهالک را آب دادم
نهال به من برگک داد
برگک رو به گیگی دادم
گیگی به من پشکلی داد
پشکل را به زمین دادم
زمین به من دانه ای داد
دانه را به آسیا دادم
آسیا به من گردوکی داد
گردوک را به نانوادادم
نانوا به من کلوچه داد
کلوچه رو به گدا دادم
گدا مرا دعای داد
دعا رو به خدا دادم
خدا مراد من رو داد
جفت جوراب من روداد
بالاخره بعد از کش وقوس های فراوان تصمییم گرفتم که به جمع وبلاگ نویسان بپیوندم چون دل نوشته هائی داشتم که در طول سال های گذشته هراز گاهی که فرصت پیدامیکردم یادداشت می نمودم قسمتی ازآن خاطرات تلخ و شیرین زندگیم است وقسمت دیگر مطالب خواندنی وجالبی هستند که هنگام مطالعه یادداشت کرده ام واز همه مهمتر اینکه بیش از 28 سال است که در زمینه تعاونی ها فعالیت میکنم واطلاعات اندکی در این رابطه دارم که ا میدوارم با به اشتراک گذاشتن آنها در زمینه رشد وشکوفائی فرهنگ تعاون نقش اندکی داشته باشم چون اعتقاددارم که تعاون شاه کلیدی است که باآن هر در بسته ای را می توان باز نمود