همیشه هنگام غروب مادرم قالیچه ها را توی ایوان پهن میکند وبعد از اینکه پدرآبی به سروصورت درختان باغچه می پاشد برای خوردن چای وملاقات با فرزندان توی ایوان به پشتی مخصوصش تکیه میدهد دیشب هم مثل شبهای گذشته شب آرام ودلپذیری بود توی ایوان به اتفاق پدر نشسته بودم که مادر باسینی چای دردست وارد شد ومثل همیشه محبتش را نثارم کرد خواهرم آمده بود کنار پاشویه ومشغول وضو گرفتن بود که پدر درحالیکه بر پشتی تکیه داده بود یادی از مادربزرگم کرد ومطلبی گفت که همه رابه یاد مادربزرگ انداخت باخودم گفتم یادش بخیردر سال های قبل این مادر بزرگ بود که کنار پاشویه درحالیکه زمزمه ای زیر لب داشت و مشغول چاق کردن قلیان بود محبتش را نثار ما میکرد والان نیست براستی زندگی چیست ؟ بقول سهراب سپهری زندگی فاصله بین آمدن ورفتن ما ست وگرنه سالهای سال دنیا باقییست وزندگی هم درآن جاری خواهد بود ولی ما نخواهیم بود ودر این رهگذر از کسانی که به این دنیا آمده ورفته اند فقط خاطره هائی می ماند لخت وعور به دنیا می آئیم ولخت هم از دنیا میرویم . در حد فاصل بین زندگی ومرگ فقط لحظاتی مثل همین شبی که درآنیم غنیمت است که باید برای ثبت خاطره ای شیرین ولحظاتی شاد اقدام کنیم . حرص وولع برای کسب مال وثروت ویا درحسرت چیزی بودن جز اتلاف وقت چیزی نیست تا میتوان باید در لحظه زندگی کرد ،دم غیمت است شاید این لحظه ای که در امروز از دستش دادی آخرین فرصتی باشد که میتوانستی خاطره ای از خودت برجای بگذاری!!!