پدروپسر
پدری دست بر شانه پسر گذاشت و از او پرسید:فکر می کنی ،تو قوی تری یامن؟
پسر جواب داد: من!
پدر ناباورانه دوباره سوال را تکرار کرد ولی باز همان جواب را شنید.
پدر با ناراحتی از کنار پسر رد شد......
بعد از چند قدم دوباره سوال را تکرار کرد تا شاید جوابی بهتر بشنود:
پسرم من قوی ترم یا تو؟
این بار پسر جواب داد شما !
پدر گفت چرا حرفت را عوض کردی؟
پسر جواب داد :تا وقتی دست شما روی شانه من بود دنیا را حریف بودم ولی وقتی دست
از شانه ام کشیدی دیگر توانی در خود ندیدم.......
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 17:8 توسط فریدون اسفهرودی
|
بالاخره بعد از کش وقوس های فراوان تصمییم گرفتم که به جمع وبلاگ نویسان بپیوندم چون دل نوشته هائی داشتم که در طول سال های گذشته هراز گاهی که فرصت پیدامیکردم یادداشت می نمودم قسمتی ازآن خاطرات تلخ و شیرین زندگیم است وقسمت دیگر مطالب خواندنی وجالبی هستند که هنگام مطالعه یادداشت کرده ام واز همه مهمتر اینکه بیش از 28 سال است که در زمینه تعاونی ها فعالیت میکنم واطلاعات اندکی در این رابطه دارم که ا میدوارم با به اشتراک گذاشتن آنها در زمینه رشد وشکوفائی فرهنگ تعاون نقش اندکی داشته باشم چون اعتقاددارم که تعاون شاه کلیدی است که باآن هر در بسته ای را می توان باز نمود