سال ها قبل وقتی به دبستان می رفتم درخانه ای که مربوط به پدربزرگم بود زندگی میکردیم آن خانه در یکی از بلند ترین نقاط شهرودرانتهای کوچه ای سه متری  قرارداشت درب چوبی قدیمی با نمای آجری جلوه خاصی به آن داده بود ورودی ساختمان با معماری خاص دالان شمارا به  یک حیاط کوچک که دور تا دور آن پر از اتاق بودمتصل میکرد بنا دارای دو طبقه بود که در هرطبقه دو ایوان بسیار بزرگ وزیبا بصورت قرینه وجود داشت که ورودیهای اتاق ها به آن منتهی میشد درب ورودی ساختمان بعلت اینکه در اربلندترین نقطه شهر قرارداشت با پله های بسیار زیبا به کوچه متصل شده بود بنحوی که وقتی از داخل کوچه به نمای ساختمان نگاه میکردی ابهت خاصی داشت . به همین دلیل من مدل وسبک آنرا خیلی دوست میداشتم

از هر طبقه یک ایوان وچند اتاق دراختیار مابود یک ایوان وچند اتاق دراختیار عمو چند اتاق ویک آشپزخانه هم مادربزرگ داشت خاطرات بسیار خوبی از آن منزل دارم از بازیهای کودکی توی ایوان ها ،قهروآشتی کردن های دوران کودکی ،افتادن از پله ها تا رفتن توی اتاق ها وسرک کشیدن های کودکانه توی خانه مادربزرگ بالا وپائین پریدن روی پاهای عمو وگاهی رفتن به پشت بام وتماشای خانه های شهر از روی بلندترین ساختما ن شهرو......

ظهر از راه مدرسه که بر میگشتیم وقتی از پله ها بالا میرفتیم  یکراست وارد خانه مادر بزرگ میشدیم تا از چیزائی که از روستا براش آورده بودند به ما بدهد تقریبآ هر روز یکنفر از روستاها می آمد براستی چه شد آن سبدهای توت ، زردآلو ،انجیر هلو، گیلاس ، انگورو.........

تااینکه پدرم خانه ای خرید واز آنجا رفتیم عمو هم به خانه جدیدش رفت تا سالها فقط مادر بزرگ در یکی از ایوانها زندگی میکرد بعد از مرگ مادر بزرگ متآسفانه خانه را فروختند هروقت از آن کوچه میگذرم برای لحظاتی می ایستم وبیاد گذشته می افتم ایکاش میشد مجددآ آنجا را خرید !!!!