خیال بافی بخش بزرگی از وقت و زمان ما را بخود اختصاص میدهد، درهرسن وسال وجایگاهی که باشی همیشه آرزوهای دست نیافته ای هست که موجب خیال بافی و رویاپردازی ما بشود

یکی از خیال پردازی های من همیشه این بوده که کلبه ای کوچک درخانه باغی که از پدربزرگم به یادگار مانده داشته باشم.

جایی که همیشه زمین و هوا بوی نم و سبزه می دهد ، جایی که بی اختیار روحت سرشار می شود ، سرشار از هر حس زیبایی که می تواند تو را به وجد بیاورد .علفزار شبنم زده اطراف ، هوای نم دار ، صدای آب قنات که در فاصله نه چندان دور در جریان است . گه گاه صدای پرنده ای ناآشنا که نگاه تو را به سوی منبع صدا می چرخاند . حصاری بکشم اطراف کلبه از چوبهای خشکیده درختان باغ ،نه از روی اجبار،که از روی تفریح و سرگرمی ، حصاری چوبی ، با راه دسترسی خاکی که در روزهای بارانی تا زانو مجبور به بالا زدن شلوار باشی تا نکند که گل و لای تورا مجبور به شستن لباس بکند .پنجره ای چوبی که صبح ها به سوی درختان باغ و دشت پایین دست باز شود .جایی که در نمایی نه چندان دور حیوانات اهلی در حال چریدن را بتوانی ببینی .اجاقی هیزمی و رد دودی که از آن در لابلای درختان تنومند اطراف گم می شود . اگر بهار ، پاییز و یا زمستانی هست ، آنها را به معنای واقعی حس کنم . به دنبال زندگی سنتی نیستم ولی به شدت دلم با چنین فضایی انس دارد. خیالپردازی است دیگر ، چه می شود کرد.