بعد از بازنشستگی !!!!
بعد از بازنشستگی هر وقت برای تجدید قوا و آرامش دراز میکشم ، ناخودآگاه بیاد اداره وهمکارانم می افتم ، اگرفرصتی بیابم حتماً گذرم به آنجا می افتد ، قدم به خیابان که می گذارم گویی در ودیوار و دانه دانه آجرهای آن برایم از خاطرات می گویند .
تابلو و درب همیشه باز اداره که با چند پله کوتاه خود را به آسانسور کوچکی متصل کرده حکایت از فعالیت عده ای از دوستان قدیمی دارد. درب آسانسور را که باز میکنم دچار دوگانگی می شوم ، گاهی خود را همان کارمند پیشین می بینم !!. که با جدیت وصف ناپذیری از پله ها بالا میرودوخودرا به آسانسور میرساند، گاهی بیاد بالا وپائین رفتن های طولانی این آسانسور وپله ها در روزهائیکه نگرانیهایی به دل داشتم که بازگو نمی کردم می افتم و سعی می کردم تا مسیر این پله ها رابه سرعت طی کرده و خود را به دفترکارم برسانم ، هنوز صدای پچ پج ودرد دلهای همکارانم را از لابلای درودیوار های این اداره حس می کنم ، شعارنمی دهم ، هنوز قلب وروحم آنجاست ،دوستانش رامی خواهد ، سرخوشی موقع صبحانه خوردن را می خواهد ، می خواهد تا بارها از پله ها بالا وپایین برود تا شاید گرهی از کار کسی بگشاید.
دلم آبدارخانه بزرگ طبقه چهارم را می خواهد ، آبدارخانه ای که دیگر مثل قبلش نیست ولی خاطرات ما در کنار آن باقی است .به همین زودی خیلی چیزها تغییر کرده نه من آن همکار دیروزم ونه دوستان دیروزم همان حس را دارند که با من کارومشورت کنند .
هنوز هم که به آنجا می روم بهترین و آرام ترین لحظاتم آنجا رقم می خورد ، اداره قدیمی هنوز همکار شلوغ وپرسروصدای دیروزش را به یاد دارد و هنوز آرام بخش اوست، شاید به چشم کارمندان این اداره ، من پیروازکار افتاده شده باشم ولی هنوز می توانند مرا به مانند گذشته هایم به آرامش دعوت کنند .گه گاه که به اداره می روم ، به اتاق هائی که از نبودن بعضیهادرآن،گردکهنه گی به همه جای آن نشسته سرمیزنم،هنوزپرونده ها،آمارهاوشعارهائی که قاب گرفته بودیم بر دیوار های اداره است که به اندازه همان رنگ پریدگی وتغییرات آمارها ی درون قابها ،بین ما غبار و مه قرار گرفته و از هم دور شده ایم ، بعضی مواقع دلم می خواهد بنشینم و گریه کنم پای این قابها، پای خاطرات گذشته ام پای زحمات کسانی که امروز در جمع همکاران این اداره نیستند ولی ناگفته نماند که این قابهاوپرونده های رنگ پریده وکهنه هنوز به من لبخند می زنند .
کارمندان دیروزکه این قابها ومدارک راتهیه کرده اند ، غریبه هائی شده اند که نمی توانند همدیگر راتحمل کنند ، نمیدانم چرا ولی اسم این نوع رفتار را بازنشستگی گذاشته اند و چه بی خود و بی جا بزرگی می کنند .نمیدانم من خیلی خاطره باز هستم و یا آنها خیلی کم حافظه و مدرن .
بالاخره بعد از کش وقوس های فراوان تصمییم گرفتم که به جمع وبلاگ نویسان بپیوندم چون دل نوشته هائی داشتم که در طول سال های گذشته هراز گاهی که فرصت پیدامیکردم یادداشت می نمودم قسمتی ازآن خاطرات تلخ و شیرین زندگیم است وقسمت دیگر مطالب خواندنی وجالبی هستند که هنگام مطالعه یادداشت کرده ام واز همه مهمتر اینکه بیش از 28 سال است که در زمینه تعاونی ها فعالیت میکنم واطلاعات اندکی در این رابطه دارم که ا میدوارم با به اشتراک گذاشتن آنها در زمینه رشد وشکوفائی فرهنگ تعاون نقش اندکی داشته باشم چون اعتقاددارم که تعاون شاه کلیدی است که باآن هر در بسته ای را می توان باز نمود