این روزها مشکلات زندگی تمامی ندارند!!

معمولأ دلم نمیخواهد که از غم وغصه ها بنویسم وتا جائیکه امکان داشته باشد از خوبیهای می نویسم ولی این روزها که همه مردم گرفتارند حس میکنم با نوشتن قسمتی از غم وغصه ها بهتر میتوانم همدردی خودم را نشان دهم ضمن اینکه اگر ننویسم دلم میترکد
این روزها هیچ چیز سرجایش نیست اینجا مردی را می بینیدکه بعد از سی سال کار در دستگاه دولت از عهده مخارج اولیه زندگیش برنمی آید وبعد از بازنشستگی بازهم باید به دنبال کارباشدمخصوصأ باین افزایش قیمتها بازهم باید کارکند، نخورد ،نپوشد، به مسافرت وتفریح نرود و........تا شاید بتواند قسمتی از هزینه های زندگی را تأمین کند
در کنار این مرد دختری را می بینید که دارای مدرک کارشناسی در رشته کامپیوتر است تمام دوران تحصیل را با نمرات عالی طی کرده بااستعدادوباهوش است بجای شادابی ونشاط روز افزون نگران شغل وجهیزیه وخیلی چیزها هست که دراین سن وسال نبایداینچنین باشد
درکنارآن دو پسری را میبینید که بسختی درس خوانده با نمرات عالی قبول شده مدرک کارشناسی رشته برق گرفته، تحت تأثیر تبلیغات ازدواج دانشجوئی کرده باسختی ومشقت دوران سربازی را پشت سرگذاشته بجای اینکه امیدواروبا طراوت باشد بازهم بیکاراست ونگران آینده،وازهمه مهمتر اینکه برای تشکیل زندگی و مخارج عروسی و هزاران چیز دیگر مدام تحت فشار است که دراین سن وسال نباید اینچنین باشد
درکنار آن سه نفر پسر دیگری است که بجای تفریح وورزش واستفاده از ایام جوانی سخت تلاش میکند که هزینه های دانشگاه آزاد رابدهد او هروز باید تاپاسی از شب مسافرکشی کند تا بتواند قسمتی از هزینه تحصیلش را بدهد ترم آخر کارشناسی در رشته تربیت بدنی را درحالی سپری میکند که نگران بالا رفتن هزینه های تحصیلش می باشد علاوه بر آن دوری از خانواده، نبودن آینده روشن نشاط وشادابی را از او گرفته ومدام نگران زندگی خودوخانواده می باشد که بازهم دراین سن وسال نبایداینچنین باشد.
درکنار آن چهارنفر مادری رامیبینید که میخندد ولی دلش خون است ازبس بدنبال کالای ارزان کشته پا هایش خار گوشتی درآورده صورتش پراز لک وپیس شده احتمالأ از کبدش باشد آخرین باری که برای خودش لباسی خریده بود را فراموش کرده هروقت برای طبخ غذا بسمت یخچال میرود وچشمش که به قفسه های خالی آن می افتد فشارش بالا میرود ولی از دستش کاری ساخته نیست بایدهرروز شاهد درد ورنج وغم غصه عزیزانش باشد وبه امید اینکه شاید روزی وضعیت بهتر ازاین شود.بالاجبار لبخند بزند تا اعضاء خانواده اش را سرپا نگهدارد.
بالاخره بعد از کش وقوس های فراوان تصمییم گرفتم که به جمع وبلاگ نویسان بپیوندم چون دل نوشته هائی داشتم که در طول سال های گذشته هراز گاهی که فرصت پیدامیکردم یادداشت می نمودم قسمتی ازآن خاطرات تلخ و شیرین زندگیم است وقسمت دیگر مطالب خواندنی وجالبی هستند که هنگام مطالعه یادداشت کرده ام واز همه مهمتر اینکه بیش از 28 سال است که در زمینه تعاونی ها فعالیت میکنم واطلاعات اندکی در این رابطه دارم که ا میدوارم با به اشتراک گذاشتن آنها در زمینه رشد وشکوفائی فرهنگ تعاون نقش اندکی داشته باشم چون اعتقاددارم که تعاون شاه کلیدی است که باآن هر در بسته ای را می توان باز نمود