مکتبخانه
در ته کوچه ما مکتبی بود که معلمش یک پیرزن بود که مشهور بود به (زن کلعباس).چهار یاپنج ساله بودم که به بصورت غیر رسمی به همراه خواهرم به مکتبخانه میرفتیم اکثر شاگردان مکتب دختر بودند چند تائی پسر کم سن وسال هم دربین آنها دیده میشد که من هم یکی از آنها بودم البته من خیلی کوچک بودم چیز زیادی از آن سالها به یا نمی آورم. در زمان ما اکثر خانواده ها سعی میکردند که درایام تعطیلات تابستان بچه ها را برای آموختن قرآن به مکتبخانه بفرستند البته بعد ها کم کم مکتبخانه ها تعطیل شد وخانواده ها اوقات فراغت بچه ها را به شکل دیگری پر میکردند کلاس زبان ، نقاشی، ورزش و اینجور چیزها
خاطراتی که از مکتبخانه می توانم بیاد بیاورم بیشتر مربوط به زمانی است که کمی بزرگتر شده بودم کلاس دوم ویا سوم دبستان بودم که برای حروف شناس شدن وآموختن سی پاره مرا به بصورت رسمی به مکتب ( زن کلعباس) که درته کوچه خود ما بود فرستادند. یادم هست که من و خواهرم هرکدام یک سی پاره ویک کوزه آب داشتیم روز اول مادرم با هزار وعده و وعید ما را به مکتبخانه برد از دم در ورودی صدای بچه ها که مشغول خواندن بودند می آمد مادرم درزد وبا صدای بلند از لای در آخوند را صدا زد او درحایکه ترکه ای دردست داشت در چوبی نیمه بسته را باز کرد دست مارا گرفت وبه مادرم گفت تو برو تعطیل که شد می آیند مادرم بدون هیچ سوال جوابی رفت ومن با دلهره ووحشت وارد ایوان مکتبخانه شدم آخوند با اشاره دست محل نشستن ماو محل گذاشتن کوزه ها وسفره ناشتائی را بما نشان داد وگفت هر وقت آفتاب به این خشت رسید وقت ناشتائی میشود.با دل ناامید روی زیلوی کهنه ای که تمام ایوان را پوشانده بود کنار دیگران نشستم کم کم بچه ها را شناختم وکمی آرام شدم هراز گاهی خانم ملا یکی از بچه ها را صدا میزد تا از آنها پپرسد
درمکتب ابتدا آخوند حروف الفبا را به شاگرد آموزش میداد وبعد علامتها وحرکات را به آنها می آموخت وبا اَن و اِن و اُن شروع میشدبعنوان مثال میگفت الف دوسر اَن دوزر اِن دو پیش اُن و بقیه حروف الفبا را به همین طریق تمرین و تکرار می کردند. هر کس حروف و علامتها را یاد میگرفت می توانست کلمات را هجی کند و هر کس توانایی این کار را داشت می توانست سی پاره را بخواند یکی دوسال بعد که به اصطلاح حروف شناس شده بودم وسی پاره را می توانستم بخوانم مرا به مکتب دیگری فرستادند متأسفانه اسم خانم ملای مکتب یادم نیست فاصله خانه تامکتب تقریبأ زیاد بود هرروز صبح من وخواهرم بغچه ناشتائی زیربغل وکوزه آب دردست به این مکتبخانه میرفتیم بچه هائی که دراین مکتبخانه بودند بزرگتر بودند قبلأحروف شناس شده بودندوصداها وحروف ابجد واذان واقامه را درمکتب قبلی به خوبی یاد گرفته بودند وبرای تعلیم قرآن آمده بودند دخترها توی یک اتاق می نشستند وپسرها توی ایوان موقع ناشتا آنها که باهم فامیل بودند باهم ناشتائی میخوردند روز اول ملای مکتب چندسوال از ما پرسید تا بفهمد که آیا ما حروف شناس هستیم یانه !
از فردای آن روز قرآن شروع شد هرکسی بقدر توان واستعدادش برایش سرمشق تعیین می شد که می خوانددرمدتی که قرآن میخواندیم به بعضی از سوره ها که میرسیدیم برای ملا شیرینی میبردیم شیرینی هم عبارت بود از نقل وخرما ویا مقداری قند ونبات خلاصه هرچندنفر یک سرگروه داشتیم وهمه باهم باصدای بلند از کوزه آب میخوردیم درحالیکه دولا وراست میشدیم قرآن میخواندیم این شیوه قرآن خواندن باعث شده بود که ماطوطی وار قرآن را یادبگیریم هرچند کلمات وصداهای عربی را هیچکس درست تلفظ نمیکرد ولی همه قرآن خوان میشدند که نتیجه اش این است که بعداز سالها حضور درمکتبخانه قرآن خوان نشدیم
تنبیهاتی که دراین مکتب مرسوم بود کشیدن ومالاندن لاله گوش وحبس کردن در زیر زمین تاریک وقدیمی بود حدود دوماهی به این مکتب رفتیم تا اینکه یک روز من درخارج از مکتب با اسم فامیلی یکی از دخترها شعری ساختم وتوی کوچه باصدای بلند میخواندم روز بعد خانواده آن دختر درحالیکه خیلی ناراحت بودند شکایت مرا به ملای مکتب کردند بعد از گوش مالی وحبس شدن در زیر زمین ملا مرا از مکتبخانه بیرون انداخت وبه خواهرم گفت که به پدرومادرت بگو که از فردا اونیاید این شد که مکتب رفتن ما تعطیل شد ونتوانستم قرآن خوان شوم
بالاخره بعد از کش وقوس های فراوان تصمییم گرفتم که به جمع وبلاگ نویسان بپیوندم چون دل نوشته هائی داشتم که در طول سال های گذشته هراز گاهی که فرصت پیدامیکردم یادداشت می نمودم قسمتی ازآن خاطرات تلخ و شیرین زندگیم است وقسمت دیگر مطالب خواندنی وجالبی هستند که هنگام مطالعه یادداشت کرده ام واز همه مهمتر اینکه بیش از 28 سال است که در زمینه تعاونی ها فعالیت میکنم واطلاعات اندکی در این رابطه دارم که ا میدوارم با به اشتراک گذاشتن آنها در زمینه رشد وشکوفائی فرهنگ تعاون نقش اندکی داشته باشم چون اعتقاددارم که تعاون شاه کلیدی است که باآن هر در بسته ای را می توان باز نمود