یادی از مادر بزرگهای با صفا
امروز ناگهان و بر حسب اتفاق به یاد آرزوهای دوران بچگی ومادر بزرگهایم افتادم یکی از آرزوهای دوران بچگیم که هیچ وقت برآورده نشد و هر گز هم نمیشود. این بود که یک پدربزرگ داشته باشم. که متأسفانه من از بدو تولد پدربزرگ نداشتم هر دو تا پدربزرگ هایم سالها قبل از تولد من از دنیا رفته بودند.
ولی از وقتی که متوجه افراد دوربرم شدم همیشه شاهد حضوریکی از مادر بزرگهایم بوده ام مادر بزرگهائی که نه تنها جای پدر بزرگها را پر میکردند بلکه در موارد بسیاری کار پدرومادرمارراهم انجام میدادند هردو مادر بزرگم در دوره جوانی شوهرانشان را ازدست داده بودند. آنها ازدواج نکرده وبه تنهايي در اوج جواني، تمام هم و غمشان بزرگ كردن فرزندانشان شده بود. و باصبر واستقامت مثال زدنی فرزندانشان را بزرگ کرده واز تجربیاتشان برای بهبود زندگی نوه هایشان استفاده میکردند که به لطف خدا توانستیم سالها زیر دست این مادربزگها تعلیم ببینیم .وبفهمم که زندگی با مادر بزرگ که فقط یکسره و یکنواخت محبتش را نثارمی کند چندان سخت نیست.
مادر بزرگ پدری ام زنی ریز نقش و فوق العاده مهربان ومردم دار و مدیربود مادربزرگم زنی بود با کمالات، مهربان و دوست داشتنی بود به یاد ندارم صورتش رو خالی از لبخند دیده باشم. اسم او فاطمه بود ولی ما به لهجه بیرجندی به او" جده پَتَهَ "میگفتیم احتمالأ اولین نوه که خواهر من بوده نمی توانسته کلمه فاطمه را درست بیان کند.واین نام برایش مانده بود . مادر بزرگ مادری ام زنی درشت هیکل ،مهربان و بسیار هنرمند وفعال بود که به او "جده بی بی" میگفتیم.
یادم هست هميشه وقتي که مريض مي شدیم مادر بزرگ مادریم برای ما داروی گیاهی تجویز میکرد و بیشتر وقتها بعد از استفاده از جوشانده و یا پودر شده داروي گياهي خيلي زود خوب مي شدیم .
قصه های مادربزرگ پدری ام بسیارشیرین بود ،او به آب علاقه زیادی داشت همیشه آستینها را بالا میزد وبا پا توی تشت آب میرفت وضمن شستشوکمی هم آب بازی میکردبعد از شستشو با شادی ونشاط زایدالوصفی قلیانش را چاق میکرد وبا لباسهای بسیار تمیز وبه همراه روسری سفید، اتوکشیده ومرتب درحالیکه چند برگ سبزویا گل محمدی توی قلیان می انداخت وبایک سینی کوچک که مخصوص زیر قلیانش بود در کوشه ای می نشست وصدای قل قل قلیانش بلند میشد صدای قل قل وحرکت برگها درته قلیان ما را به شوق می انداخت که خودرا توی بغلش بیندازیم او بخوبی میدانست که نوه های کوچولو عاشق بازی هستند، دست کوچکشان را میگرفت و همیشه برایشان لی لی لی لی حوضک را اجراء میکرد.
او همه مارا بایک چوب نمی راند با هر نوه ای باتوجه به سلیقه وطرز فکر همان نوه رفتار میکرد همه نوه ها اورا دوست میداشتند بسیاری از وقتها که بابچه های عمه وعمو در یکجا بودیم موقع خداحافظی مکافاتی بود هرکس سعی میکرد مادربزرگ را به خانه خودش ببرد همه دور اوجمع میشدیم وخواهش والتماس داشتیم که خانه ما بیاید کوچکترها هم که زورشان نمیرسید گریه میکردند.
نصیحت های مادربزرگ مادری ام بسیار شنیدنی بود او همیشه ما را نصیحت میکرد. یکی از نصحیحتها که خودش هم اجراء میکرد این بود که همیشه قبل از بیرون رفتن از خانه باید به دستشوئی برویدبرای بهداشت وسلامتی شما خوب است.البته برای نصیحت کردن به دخترها بیشتر گیر میداد یادم هست همیشه به خواهرم میگفت که باید به گونه ای لباس به پوشی که در کوچه وخیابان ویامدرسه کسی با دست تورا نشان ندهد وبه اصطلاح امروز باید همرنگ جماعت باشی !! ویا اینکه وقتي پدرت خسته از سر کار میاد با گرمي ازش استقبال كن. ویا اینکه دختر باید در کارهای خانه به مادرش کمک کند دختر نباید به تلفن جواب بده ویا اینکه سبک سری نکن وسعی کن دختر سنگینی باشی و......
این طرز فکر مادر بزرگ باعث شده بود که مادر م از خواهر بیچاره ام حسابی کار بکشد او هنوز دختربچه کوچکی بود که برای پخت وپز به آشپزخانه می فرستادندش که یک روز مادر بزرگ پدری م گفته بود مواظب باشید که خودش را توی قابلمه نیندازد!!!.
مادر بزرگم می گفت خوش به حال کسی که دختر داره دختر برای پدر و مادرمونس و غمخواره وقت پیری که سخالگیر وبالگیر شدی دختر به دردت میخوره نه پسر !!
بعضی وقتها سربسرش میگذاشتیم و میگفتیم پسر خوبه که پول داره میتونه به وقت پیری با پول مشکل پدر ومادرش را حل درجواب می گفت شما یه روزی که پیر شدید می فهمید که من چه میگم حالا جوانید وکله تان باد دارد . راست میگفت الان که سن وسالی از ما گذشته وقتی به زندگی پدرو مادرم نگاه میکنم علیرغم اینکه چهار پسر رشید قد ونیم قد دارند ولی باز تنها کسی که مونس وهمدم آنها ست تنها دخترشان است خدا را شکر که من هم یک دختر دارم .
کاش جده بی بی زنده بود تابه بگویم همه حرفهات را به تجربه باور کرده ام .
مادر بزرگ ها یم ساده بودند اما دلشان خوش بود.وضعیت اقتصادی خیلی خوبی نداشتند اما هیچوقت حسرت نمی خوردند.خیلی از لوازم زندگی را نداشتند با امکانات کم قانع بودند هیچوقت در بازارها به دنبال اجناس لوکس نمی گشتند اصلأ برای تجملات وزرق وبرق روزگار ارزشی قائل نبودند آنچه بود صفا وصمیمیت بود تنها معیار وارزشی که برایشان اهمیت داشت سلامتی وصفا وصمیمیت بود .
در آن روزها بدون هیچ بغض و كینه ای همه خانواده كنار هم بودند از اینترنت ، تلویزیون های رنگی ،و این همه فیلم وسریال خبری نبود و بهترین فیلم زندگی ما در اذهان ما و توی خونه مادربزرگ ها ساخته می شد .
چقدر لذت می بردیم وقتیكه دستها و پاهای یخ زده خود را ، روی منقل پر از ذغال کرسی مادر بزرگ گرم می كردیم. ویا روی پنجره كوچیك خونشون كه توی زمستون نم زده بود یادگاری می نوشتیم و با هم می خندیدیم.
مادربزرگ با همه سادگیش درحالیکه انار یا هندونه می آورد میگفت به چی میخندین زندگی آدم پیر بهتر از این نمیشه وبعدش چشم غره مادر که میگفت اینقدر بیخودی نخندین ما را به سمت خوردن میوه ها هدایت میکرد .
چقدر خانه مادر بزرگها زیبا بود ، خانه ها ی قدیمی در کوچه ای سنگ فرش با پله های باریک که به ایوان منتهی میشد وتوی طاقچه ها آئینه ، جانماز ،قرآن و كتاب حافظ . درسته خونه مادربزرگ چراغ كم نوری داشت ولی دلامون پر از نور بود و كرسی ها گرم.
اگر بخواهم از مادر بزرگها وخاطراتاشان بگویم مثنوی 70 من خواهد شد برای اینکه فرزندانم بتوانند کمی حال وهوای آن روزگار راحس کنند بعضی از هزاران موردی که به یادم می آید را مینویسم.
یادم می آید مادر بزرگ پدری ام که لاغر اندام بود همه دندوناش ریخته بودتما شای لثه های مادربزرگ یکی از تفریحات مابود.
یادم می آید یک روز که مادر و مادربزرگم برای خیرات حلوا درست می کردند،یه پروانه آمد توی خونه.ما با سرو صدا دنبالش میکردیم که اورا بگیریم یک دفعه دیدم مادربزرگم آمد و با هیجان گفت ولش کنید نگیریدش بزارید آزاد باشد این روح پدربزرگه که آمده از ما سربزنه بوی حلوا به ارواحش رسیده برای تشکر آمده امشب مهمان ما است
یادم هست بعضی وقتها که بزرگتر شده بودیم به مادربزگ مادریم میگفتیم چرا شوهر نکردی درجواب میگفت من شوهر دارم ! شوهرم شوهر بیوه زنان حضرت علی اکبره
یادمه بشتر وقتها که با سر و صدا بازی می کردیم.مادربزرگها تا وقتی که کار ما به دعوا نمی کشید هیچ کاری با ماها نداشتند.اگر کسی چیزی میگفت درجوابش میگفتند چکارداری بچه اند بزارید بازی کنند.
یادش بخیر بوسه شیرین و بوی دارو های گیاهی پیرهن مادربزرگ وناز کردن های ما
یادش بخیر هروقت تلوزیون نوحه میخواند ﻣﺎﺩﺭﺑﺰﺭﮔ هم ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﻧﻮﺣﻪ ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥ ﯾﻮﺍﺵ ﯾﻮﺍﺵ ﺳﯿﻨﻪ ﻣﯿﺰد
یادش بخیر درایام عاشورا وتاسوعا هروقت ازمیان هیئت مادربزرگ را درکنار خیابان میدیدیم اودرحال بال بال زدن بود وقتی بسمتش میرفتیم از توی کیف دستی دست سازش چند تیکه کماج ونان زنجفیلی ویکی ودوتا خرما میدادومی گفت برو توی دسته اجرت با امام حسین (ع) .
یادش بخیر ظهر های تاسوعا وعاشورا که غذای هیئت می آوردیم مادربزرگ همیشه مقداری برنج برای مرغ وخروس هایش کنار میگذاشت که بیمه امام حسین باشند.
هروقت به کوچه مادر بزرگها میرسم مهربانیهایشان یادم میاد. بغضم می گیرد. یادم می آید به زور چند تا انار شیرین زیر پیراهنم می گذاشت و صورتم را می بوسید و آرام در گوشم می گفت: اینقدر با بچه های همسایه دعوا نکن. باید درس بخوانی که برای خودت کسی شوی ؟
روحتان شاد مادر بزرگ های مهربانم الان موهایم سفید شده و به انتظار نشسته ام تا شاید کسی بپرسد چرا صورتت چروکیده؟ آیا من هم مثل تو پیر می شوم...بله مادر بزرگ تو پیر شدی, رفتی و تنهایم گذاشتی. با رفتنت ماهم پیر شدیم اما خوش به حالت که رفتی و موهای سفیدم رو ندیدی تا دوباره مثل زمانی که با بچه های همسایه دعوا می کردم و کتک می خوردم فشارت بیفته و به سر و صورتت بزنی...

بالاخره بعد از کش وقوس های فراوان تصمییم گرفتم که به جمع وبلاگ نویسان بپیوندم چون دل نوشته هائی داشتم که در طول سال های گذشته هراز گاهی که فرصت پیدامیکردم یادداشت می نمودم قسمتی ازآن خاطرات تلخ و شیرین زندگیم است وقسمت دیگر مطالب خواندنی وجالبی هستند که هنگام مطالعه یادداشت کرده ام واز همه مهمتر اینکه بیش از 28 سال است که در زمینه تعاونی ها فعالیت میکنم واطلاعات اندکی در این رابطه دارم که ا میدوارم با به اشتراک گذاشتن آنها در زمینه رشد وشکوفائی فرهنگ تعاون نقش اندکی داشته باشم چون اعتقاددارم که تعاون شاه کلیدی است که باآن هر در بسته ای را می توان باز نمود