خداشناسی
مردی برای اصلاح به آرایشگاه رفت. در بین کار گفتگوی جالبی بین آنها در مورد خدا صورت گرفت

آرایشگر گفت: من باور نمی‌کنم خدا وجود داشته باشد.

مشتری پرسید: چرا

آرایشگر گفت: . مگر می‌شود با وجود خدای مهربان این همه مریضی و درد و رنج وجود داشته باشد؟کافیست به خیابان بروی و ببینی

به محض اینکه از آرایشگاه بیرون آمد مردی را در خیابان دید با موهای ژولیده و کثیف با سرعت به آرایشگاه برگشت و به آرایشگر گفت: به نظر من آرایشگرها وجود ندارند

چرا این حرف را می‌زنی؟ من اینجا هستم و همین الآن موهای تو را مرتب کردم

آرایشگر با تعجب گفت: پس چرا کسانی مثل آن مرد بیرون از آرایشگاه وجو د دارند

مشتری با اعتراض گفت: آرایشگرها وجود دارند فقط مردم به آنها مراجعه نمی‌کنند

آرایشگر گفت:خدا وجود دارد، فقط مردم به او مراجعه نمی‌کنند!برای همین است که اینهمه درد و رنج در دنیا وجود دارد

مشتری گفت:دقیقا همینطور است!

***

 قيمت‌ مرد، نه‌ از سيم‌ و زر است‌
قيمت‌ مرد به‌ قدر هنر است‌.
اي‌ بسا بنده‌ كه‌ از كسب‌ هنر
قدرش‌ از خواجه‌ بسي‌ بيشتر است‌.
وي‌ بسا خواجه‌ كه‌ از بي‌هنري‌
در ره‌ بندة‌ خود پي‌ سپر است‌.»

 استاد وارسته اي مي خواست براي خود جانشيني انتخاب کند. در انتخاب جانشيني مناسب از بين شاگردان بسيار ، سه نفر را برگزيد و درصدد انتخاب بهترين از بين اين سه نفر شد. اين سه شاگرد، هر سه با ذکاوت و وفادار بودند و طي سال هاي متمادي درس هاي بسياري را از استاد آموخته بودند. استاد واقعاً نمي دانست که کداميک از اين سه تن، برترين اند. از اين رو تصميم گرفت که آنها را در مواجهه با عمل بسنجد .

 آنها را نزد خود خواند و سه قوطي، محتوي گندم تازه به آنها داد و گفت : من راهي سفري بلند مدت هستم و از شما مي خواهم با توجه به درايتي که در شما سراغ دارم از اين گندم ها با همين طراوت نگاهداري نمائيد. بدين طريق استاد با دادن سه قوطي گندم تازه به اين سه مريد، راهي سفر شد.

بعد از حدود يک سال استاد از سفر مراجعت نمود ، شاگردان را نزد خود خواند و خواهان گندم هاي خود شد. شاگرد اول، استاد را به منزل دعوت کرد و در ِ گنجه مخصوص را که در آن صندوق هاي تو در تو با قفل هاي بزرگي بودند ، باز نمود . با احترام زياد ، قوطي گندم استاد را پس داد و گفت: استاد عزيز قوطي گندمتان را بدون اينکه حتي باز کنم در امن ترين جاي منزلم نگاهداري کردم.

استاد قوطي را باز و به گندم ها نگاه کرد . گندمها در اثر گرما و هواي راکد خراب شده و کرم گرفته بودند. استاد با نگاهي توأم با شکايت گفت : « اين که گندم من نيست! من گندم را سالم تحويل داده بودم.! »

شاگرد دوم نيز استاد را به خانه خود دعوت نمود و قوطي گندم استاد را از روي طاقچه برداشت ، به استاد تقديم کرد و گفت: استاد عزيز من هر روز در قوطي را باز مي کردم تا گندم ها هوا بخورد، ضمن اينکه براي سالم ماندن آن مقداري نمک نيز بدان اضافه نموده ام. استاد قوطي را باز کرد و گفت: « اين گندم ها کهنه هستند! من گندم تازه به شما تحويل داده بودم.! »

شاگرد سوم، استاد را به مزرعه زيبائي دعوت کرد و گفت: استاد عزيز اين مزرعه و گندم ها ، همه متعلق به شما هستند. من بعد از عزيمت شما به سفر مدتي فکر کردم که چگونه مي توانم گندم هاي شما را سالم و تازه حفظ کنم و به نظرم رسيد که بهترين راه، کاشتن آنها مي باشد. اين گندم زار حاصل همان قوطي گندم شماست و من آن را به شما تقديم مي نمايم. استاد با کمال تحسين، دست خود را روي شانه او گذاشت و گفت: « تو بهترين جانشين من هستي».

خداوند تواناييهاي مختلفي به ما عرضه داشته است ، از روح خود در ما دميده و در ما به امانت گذاشته است.
انسان هاي والا ، کساني هستند که درصدد تعالي روح بزرگ خود باشند و مزرعه اعمال و گفتار پسنديده را پرورش دهند. اينان جانشينان حق در جهان هستند .

***

 دوست معمولي هيچ گاه نمي تواند گريه ی تو را ببيند.

دوست واقعي شانه هايش از گريه ی تو ،تر خواهد بود.

دوست معمولي اسم کوچک والدين تو را نمي داند.

دوست واقعي شايد تلفن آنها را جايي نوشته باشد.

دوست معمولي يک جعبه شکلات براي مهماني تو مي آورد.

دوست واقعي زودتر به کمک تو مي آيد و تا دير وقت براي تميز کردن مي ماند.

دوست معمولي از دير تماس گرفتن تو دلگير و ناراحت مي شود.

دوست واقعي مي پرسد چرا نتوانستي زودتر تماس بگيري؟

دوست معمولي دوست دارد به مشکلات تو گوش کند.

دوست واقعي سعي در حل آنها مي کند.

دوست معمولي مانند يک مهمان عمل مي کند و منتظر مي ماند تا از او پذيرايي کني.

دوست واقعي به سوي يخچال رفته و از خود پذيرايي مي کند.

دوست معمولي مي پندارد که دوستي شما بعد از يک مرافعه تمام مي شود.

دوست واقعي مي داند که بعد از يک مرافعه ،دوستي محکمتر مي شود.

دوست واقعي کسي است که وقتي همه تو را ترک کرده اند ،با تو مي ماند

***

روز زن را چگونه گذراندید !!!         

قلم به دست مي‌گيرم وانشايم را آغازميكنم. مادر روززن هيچ جا نرفتيم چون مادرمان به شدت ازدست پدرمان عصباني بود كه چرا او مثل شوهرخاله‌مان براي مادرمان دستبند طلانخريده. پدرمان هم مي‌گفت پول نداشتم ولي مادرمان قبول نمي‌كرد.دراين روز پدرمان ازهمان اول صبح خودرابه آن راه زده بود كه يعني نمي‌داند امروزروززن است. اما مادرمان خيلي با پدرمان مهربان شده بود ومانند هرروز او را با پس گردني ازخواب بيدارنكرد و با اردنگي بيرون نينداخت. ما دراين روز استثنائاٌ صبحانه خورديم. ومادرمان چندلقمه داخل دهان پدرمان كرده بود. البته پدرمان ازهمان اول صبح نمي‌دانيم چرا اخم كرده بود وتلويزيون تماشا مي‌كرد.فقط نمي‌دانم چرا تا تلويزيون برنامه اي درباره روز زن گذاشت، پدرمان تندي طوريكه مادرمان نفهمد كانال آن را عوض كرد. ازعجايب ديگر اين روز زنگ زدن مادربزرگمان بود كه صبح زود كه پدرمان هنوز بيرون نرفته بود زنگ زد و پدرمان مجبورشد به اوروز مادر را تبريك بگويد. كه تا ديد مادرمان چپ چپ نگاهش مي‌كند تا قطع كرد به مادرمادرمان هم زنگ زد وبه اوهم تبريك گفت وبعد سريع ازخانه به اداره رفت وحتي چاي خودراهم كامل نخورد. يكي ازبديهاي اين روزكاربيش ازحد آن است. چون مادرمان ازهمان وقتي كه پدرمان رفت ما را به كارگرفت وگفت كه بايد خانه برق بزند.تا وقتي پدرمان مي آيد خوشش بيايد وما بچه‌ها همه اش خانه راتميز كرديم. ولي مادرمان به ما كمك نكرد وبه دوستش زنگ زد و به دروغ گفت پدرمان صبح اورا ازخواب بيداركرده وسندخانه راكه به اسم اوزده است به اوداده است. وما بسيارتعجب كرديم چطور وقتي خانه‌مان اجاره اي است سند آن به اسم مادرمان زده شده است. امشب ماهمه درخانه مادربزرگمان دعوت داريم، اماپدرمان ازاداره زنگ زد وگفت امشب اضافه كار مي ايستد ونمي‌تواند به خانه مادرزن جانش برود كه مادرمان تهديدكرد اگرنيايد اوراقيمه قيمه خواهد كرد وبراي همين پدرمان سرساعت آمد وعصباني بودو تا ما را ديد محكم درگوشمان زد و ما گريه كرديم.
امروز درخانه مادربزرگمان باجناق پدرمان بسيارمي‌خنديد و بسيار با ما شوخي مي‌كرد.اما پدرمان شديدا عصباني بود و ما هي ازدستش فرارمي‌كرديم. كه شوهرخاله مان ناگهان جلوي خاله مان زانوزد ودستبندي رابه اوداد وبه اوگفت: چه زن خوبي است .بعد پدربزرگ ومادربزرگمان برايش دست زدند وتشويقش كردند. ولي پدرمان دست ما راگرفت وگفت كه مارا مي‌برد تا سرپا كند وهرچه ما گفتيم ما ديگربزرگ شديم وآن برادر كوچكمان است كه بايد سرپا شود گوش نكرد و ما را به دستشويي برد وگفت كه كارخودمان رابكنيم. ولي چون ما خجالت مي‌كشيديم آن كارارنكرديم وهي كتك خورديم وبعدازاينكه ازگريه سياه شديم تازه پدرمان يادش آمد بايد برادركوچكمان رامي‌آورده ومارا باز زد وبرگشتيم.

وقتي برگشتيم ديديم مادرمان آنقدر عصباني است كه نگو.وتا آخرمهماني باهم حرف نزدند ولي وقتي سوارماشين شدند آنقدرباهم دعواكردند و آنقدرمارا كه گريه مي‌كرديم زدند تا رسيديم. بعد كه رسيديم پدرمان قبول كردتا فردا براي مادرمان دستبند بزرگتري بخرد.
ما ازاين انشا نتيجه مي‌گيريم كه روززن روزكتك خوردن بچه هاست وبايد براي مادرها حتما دراين روز دستبند طلا خريده شود.
اين بود انشاي ما.

***

حكايت

 شنيدم كه در اين روزها، بزرگي زني بدشكل و مستوره داشت، به طلاق از او خلاصي يافت و قحبه‌ي جميله‌اي را در نكاه آورد. خاتون چنان كه عادت باشد صَلاي عام در داد.
او را منع كردند كه زني مستوره بگذاشتي و فاحشه اختيار كردي. آن بزرگ از كمال حلم و وقار فرمود كه: «عقل ناقص شما به سر اين حكمت نرسد، حال آن كه من پيش از اين گُه مي‌خوردم به تنهايي، اين زمان حلوا مي‌خورم با هزار آدمي.»