سگ
سگ با وفا 
برای خانه باغی که در 10 کیلومتری شهر داشتم مدتی بودکه بدنبال سگ میگشتم چون نگهبانی نداشت به بعضی از دوستان سفارش کرده بودم که اگر سگ خوبی پیدا کردند برایم بیاورند تا برای نگهبانی درباغ از او استفاده کنم یک شب راننده اداره که از مأموریت برگشته بود در ب منزل مارا زد جعبه کوچکی (جعبه کفش) بدستم داد وگفت برای شما یک توله سگ آورده ام گفتم اورا از کجا آورده ای گفت از مأموریت که برمیگشتم سگی را دیدم که 5 توله داشت یکی رابرای باغ شما آوردم جعبه را گرفتم وبا او خداحافظی کردم وقتیکه اهل خانه توله سگ رادیدند عکس العملهای متفاوتی داشتند خانمم گفت این بیچاره را چرا از مادرش جدا کرده اید او هنوز چشم باز نکرده باید چندین روز شیر مادرش را بخورد تا چشم باز کند وبتواند راه برود دخترم که مدام تقلا داشت اورا ببوسد وپشت سرهم میگفت چقدر زیبا وقشنگ است اورا بدهید تا ببوسم پسرم هم میگفت او مال من است خودم میخواهم تربیتش کنم این وسط من مداخله کردم وگفتم مال هیچکس نیست باید اورا به خانه باغ ببریم تا بزرگ شود وبرای ما نگهبانی دهد با گفتن این حرف سرو صدائی به پا خواست همه گفتند اگر اورا به باغ ببری زنده نمی ماند حیوانات درنده اورا میخورند واز این حرفها بالاخره مرا متقاعد گردند که چند روزی سگ را درمنزل نگه داریم وبه او شیر بدهیم تاکمی بزرگ شود بعد اورا به باغ ببریم چندین روز گذشت سگ بصورت مرتب ومنظم باشیر یارانه ای تغذیه میشد وروزبروز بزرگتر می شد کم کم احساس کردم که بجه ها به او علاقه مند می شوند تصمیم گرفتم قبل از اینکه وابستگی آنها بیشتر شود سگ را به باغ ببرم هرچه سعی کردم نشد کاری که نباید بشود شده بود سگ با بازیگوشیهای فراوان جای خودرا دردل آنها پیداکرده بود پسرم کتاب تربیت سگ گرفته بود واطلاعات زیادی در رابطه با تربیت سگ داشت وبصورت مرتب وروزانه اورا تحت تعلیم قرارمیداد خانم هم مسئول تغذیه سگ بود ودخترم هم مدام برایش لباس واسباب بازی تهیه میکرد خلاصه روز به روز سگ بزرگتر شد تا اینکه بصورت یک سگ بالغ تمام عیار درآمد هروقت که به خانه باغ میرفتیم اواز ما جلوتر سوارماشین میشد ووقتیکه برمیگشتیم اوهم همراه ما برمیگشت هرچه سعی میکردم که اورا تئی باغ بگذاریم موافقت نمی کردند تا اینکه یک روز علیرغم میل خانواده اورا توی باغ گذاشتم وقتیکه به شهر رسیدیم سگ جلوتر ازما آمده بود وجلوی درب حیاط ایستاده بود
تلفن همراه تازه به بازار آمده بود وقیمت آن هم خیلی گران بود هرکسی تلفن همراه نداشت مگر مسئولین ادارات به برکت مسئولیتی که داشتم یکی از این تلفنها نصیب من شده بود یک روزوقتیکه برای آوردن دخترم از کلاس زبان رفته بودم تلفن همراه از جیبم افتاده بود ومن نفهمیده بودم شب وقتیکه سراغ تلفن را گرفتم فهمیدم که گم شده ،تصمیم داشتم که فردای آن به مخابرات بروم تا به آنها اطلاع دهم چون آخر شب بود برای خواب آماده شدیم پسرم طبق عادت شبهای گذشته سگ را بیرون برد تا با او در پارک جلوی منزل قدم بزند دقایقی گذشت با نارحتی برگشت از اوسوال کردم چه شده چرا ناراحتی گفت سگم فرار کرد گفتم چرا؟ مگر میشود سگی که از بچگی با تو بوده وهر شب همراه توبه پارک می آمده یک دفعه گم شود گفت بله تا درب منزل را باز کردم فرارکرد ورفت هرچه اورا صدازدم برنگشت وخیلی باسرعت از محله ما دورشد با خود گفتم شاید او حالابزرگ شده وموقع جفت یابی است وبه سراغ جفتی برای خودش رفته با گفتن این حرف کمی پسرم را دلداری دادم واز او خواستم که بخوابد اوهم به رختخواب رفت برق ها خاموش شد لحظاتی بعد صدای پارس سگ از جلو درب منزل شنیده شد پسرم فورا بلند شد دوان دوان و باسرعت به سمت درب منزل رفت وقتیکه درب راباز کرد درکمال ناباوری سگ رامشاهده کرد که تلفن همراه را به دهن دارد وجلوی درب ایستاده است
با این اتفاق همه خوشحال شدند وآقا سگه که اسم او فیگو بود بیشتر از پیش جای خود را در دل ما بازکرد حالا من هم به جرگه طرفدارانش پیوسته بودم .
بالاخره بعد از کش وقوس های فراوان تصمییم گرفتم که به جمع وبلاگ نویسان بپیوندم چون دل نوشته هائی داشتم که در طول سال های گذشته هراز گاهی که فرصت پیدامیکردم یادداشت می نمودم قسمتی ازآن خاطرات تلخ و شیرین زندگیم است وقسمت دیگر مطالب خواندنی وجالبی هستند که هنگام مطالعه یادداشت کرده ام واز همه مهمتر اینکه بیش از 28 سال است که در زمینه تعاونی ها فعالیت میکنم واطلاعات اندکی در این رابطه دارم که ا میدوارم با به اشتراک گذاشتن آنها در زمینه رشد وشکوفائی فرهنگ تعاون نقش اندکی داشته باشم چون اعتقاددارم که تعاون شاه کلیدی است که باآن هر در بسته ای را می توان باز نمود