تابستان تمام شد. بیست روز است که از پائیز دوست داشتنی هم گذشته است . باور نمی کنم روزها به این تندی سپری شدند . به یک چشم بر هم زدن این سه ماه هم خواهد گذشت و من به تجربه ای جدید در زندگیم نزدیک خواهم شد .

پائیز امسال چند روزی من و همسرم تنها بودیم . روزهای اول وقتی خانمم سفره نهار را پهن میکر د می دیدم به اندازه 4 نفر غذا درست کرده به او گفتم چرا زیاد درست میکنی ؟گفت عادت ندارم کم درست کنم بقیه را شب خواهیم خوردکم کم در روزهای بعدی او اصلأ ناهار یا شام درست نمی کرد وقتی با سوال من روبرو شد گفت حال وحوصله اش را ندارم . برای دونفر که نمی شود غذا درست کرد.هردوی ما احساس پیری کرده بودیم خانه کاملأ ساکت بود . وقت به کندی میگذشت تازه فهمیدم که پدرومادرم وقتی از سرنزدن ما گلایه میکنند چه احساسی دارند البته من سعی میکنم که هر روز به آنها سری بزنم .

از وقتی که خودم را شناخته ام فهمیده ام از اینکه زیر دست کسی باشم ویا برای کسی کار کنم و یا مجبور باشم به کسی جواب پس بدهم ویا اینکه لازم باشد کسی کارم را تایید کند متنفرم. به همین دلیل همیشه سعی کرده ام در حیطه وظایفم بهترین باشم و اگر مسئولیتی را قبول میکنم به بهترین نحو ممکن انجامش بدهم چون از اینکه کسی بخواهد مرا زیر ذره بین بگیرد و کنترلم کند بیزارم. همیشه دلم خواسته برای خودم کار کنم 0امیدوارم روزی بتوانم این خواسته را عملی کنم.