حکایت
من به پسرم افتخارمیکنم
چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همدیگه رو ندیده بودند توی یه مهمونی همدیگه رو می بینن و شروع می كنن در موردزندگی هاشون برای همدیگه تعریف كنن. بعد از یه مدت یكی از اونا بلند میشه میره دستشویی. سه تای دیگه صحبت رو می كشونن به تعریف از فرزندانشون... اولی: پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون ادامه

زن ها در پیشرفت شوهرانشان نقش بسزائی دارند
ساعد مراغهای از نخست وزيران دوران پهلوی نقل کرده بود:زمانی که نايب کنسول شدم با خوشحالی پيش زنم آمدم و اين خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم... ادامه

ایده های بزرگم آرزوست ......
آدمهای کوچک به یکدیگر می پردازند،
آدمهای متوسط به وقایع
و آدمهای بزرگ به ایده های بزرگ فکر می کنند...

دلقک
مردي نزد روانپزشک رفت و از غم بزرگی که در دل داشت براي دكتر تعريف كرد. دکتر گفت ادامه

شخصی مردی را دید که بر خری پیر و کندرو نشسته بود . گفت : (( کجا می روی ؟ )
خرسوار گفت : (( به نماز جمعه می روم ))
مرد گفت : ادامه

بالاخره بعد از کش وقوس های فراوان تصمییم گرفتم که به جمع وبلاگ نویسان بپیوندم چون دل نوشته هائی داشتم که در طول سال های گذشته هراز گاهی که فرصت پیدامیکردم یادداشت می نمودم قسمتی ازآن خاطرات تلخ و شیرین زندگیم است وقسمت دیگر مطالب خواندنی وجالبی هستند که هنگام مطالعه یادداشت کرده ام واز همه مهمتر اینکه بیش از 28 سال است که در زمینه تعاونی ها فعالیت میکنم واطلاعات اندکی در این رابطه دارم که ا میدوارم با به اشتراک گذاشتن آنها در زمینه رشد وشکوفائی فرهنگ تعاون نقش اندکی داشته باشم چون اعتقاددارم که تعاون شاه کلیدی است که باآن هر در بسته ای را می توان باز نمود