بعداز بازنشستگی
این روزها دل ودماغ هیچ کاری ندارم. جز صبح زود بلند شدن و سرکار آمدن و رسیدگی به کارهای روزمره و ماندن و ماندن سرکار ،آنقدر که عقربه های ساعت تا به دو ونیم نزدیک شوند وبتوانم بی عذاب وجدان کارت بزنم . ساعت کاری که تمام میشود به خانه میروم وبعد از ناهار بی هدف دور خودم میچرخم!! گاهی چند صفحه مجله یاروزنامه میخوانم. چند دقیقه فیلم می بینم. به پرنده های علیرضا سری میزنم وبه آنها آب ودانه میدهم . برای خودم چای یا نسکافه درست میکنم. غرغرهای مدام خانمم را گوش میدهم و سعی میکنم چیزی نگویم که دعوا نشود. در شبهای بلند پاییزی هم حوصله هیچ کاری ندارم دائم جلوی تلوزیون نشسته هستم وباکنترل آن بازی میکنم هرکانالی را که میزنم میبینم مورد علاقه ام نیست . بالاجبار به اخبار گوش میدهم. نمی دانم بعداز اینکه بازنشسته شوم و مجبور باشم برای مدتی درخانه بمانم چه خواهم کرد این موضوع برایم به یک کابوس تمام عیار تبدیل شده است .
درتمامی سالهای گذشته عاشق طبیعت بوده ام و زندگی در روستا برایم بسیار لذت بخش بوده .همیشه فکر میکردم که چیزی لذت بخشتر از هوای روستا و نان گرم تنوری و ماست وپنیر محلی نیست.من همیشه عاشق بوی آویشن و پونه وحشی بوده ام .وقتی جوانتر بودم به روستاها که می رفتم سعی میکردم چندلحظه ای کنارچشمه بنشینم واز صدا ی زیبا وطعم بسیارخوب آب قنات لذت ببیرم حتی گاهی به ارتفاعات روستا سری میزدم . هرچه بزرگتر می شدم از حیوانات و طبیعت هم دور میشدم و اندک اندک گرفتار زندگی بی روح شهری شده ام. دلم برای زندگی در روستا تنگ شده.دلم برای کلاغ ها و کبوترها تنگ شده است.هنوز سگ را دوست دارم.من عاشق صداقت و صفای حیوانات هستم.من از این زندگی شهری لذت نمی برم. اگر بعد از بازنشسته شدن بتوانم به روستا بروم . به دور از شهر و تمامی انسانها درآن جا کلبه ای خواهم ساخت. تعدادی گوسفند، یک یا دو سگ زیبا، و تعدادی کبوتر قشنگ، تعدادی مرغ و خروس ویک اسب خواهم داشت.ودر آن جا از همه دور خواهم بود. و تمامی گمشده های خود را یک جا جمع خواهم کرد.دیگر کسی کبوترهایم را نخواهد گرفت.دیگر صدای پارس سگم مزاحم کسی نخواهد شد.دیگر کسی برایم از عملیات انتحاری سخن نخواهد گفت. آن جا دیگر اثری ازاحزاب و ژست های مزخرف سیاسی نخواهد بود.در آن جا زندگی خواهم کرد وبه خداوند نزدیکتر خواهم بود.صبح تا شب در آغوش طبیعت خواهم بود تنهای تنهاو دریک غروب دل انگیزو به دور از تمامی تجملات وفخرفروشیها جانم را بجان آفرین تسلیم خواهم کرد این پایانی خواهدبود بر تمامی دردهای بی پایان من .چون من عاشق تنهایی هستم

بالاخره بعد از کش وقوس های فراوان تصمییم گرفتم که به جمع وبلاگ نویسان بپیوندم چون دل نوشته هائی داشتم که در طول سال های گذشته هراز گاهی که فرصت پیدامیکردم یادداشت می نمودم قسمتی ازآن خاطرات تلخ و شیرین زندگیم است وقسمت دیگر مطالب خواندنی وجالبی هستند که هنگام مطالعه یادداشت کرده ام واز همه مهمتر اینکه بیش از 28 سال است که در زمینه تعاونی ها فعالیت میکنم واطلاعات اندکی در این رابطه دارم که ا میدوارم با به اشتراک گذاشتن آنها در زمینه رشد وشکوفائی فرهنگ تعاون نقش اندکی داشته باشم چون اعتقاددارم که تعاون شاه کلیدی است که باآن هر در بسته ای را می توان باز نمود