X
تبلیغات
حاصل اوقات - انشا, های جالب وبامزه
 
 

موضوع انشا: خارجی ها

پدرم همیشه می‌گوید "این خارجی‌ها که الکی خارجی نشده‌اند، خیلی کارشان درست بوده که توی خارج راهشان داده‌اند" البته من هم می‌خواهم درسم رابخوانم؛ پیشرفت کنم؛ سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم. ایران با خارج خیلی فرغ دارد. خارج خیلی بزرگتر است.

 من خیلی چیزها راجب به خارج می‌دانم.تازه دایی دختر عمه‌ی پسر همسایه‌مان در آمریکا زندگی می‌کند. برای همین هم پسر همسایه‌مان آمریکا را مثل کف دستش می‌شناسد. او می‌گوید "در خارج آدم‌های قوی کشور را اداره می‌کنند"مثلن همین "آرنولد" که رعیس کالیفرنیا شده است. ما خودمان در یک فیلم دیدیم که چطوری یک نفره زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد... البته آن قسمت‌های بی‌تربیتی فیلم را ندیدیم اما دیدیم که چقدر زورش زیاد است، بازو دارد این هوا. اما در ایران هر آدم لاغر مردنی را می گذارند مدیر بشود. خارجی‌ها خیلی پر زور هستند و همه‌شان بادی میل دینگ کار می‌کنند. همین برج‌هایی که دارند نشان می‌دهد که کارگرهایشان چقدر قوی هستند و آجر را تا کجا پرت کرده‌اند.

ما اصلن ماهواره نداریم. اگر هم داشته باشیم؛ فقط برنامه‌های علمی آن را نگاه می‌کنیم. تازه من کانال‌های ناجورش را قلف کرده‌ام تا والدینم خدای نکرده از راه به در نشوند. این آمریکایی‌ها بر خلاف ما آدم‌های خیلی مهربانی هستند و دائم همدیگر را بقل می‌کنند و بوس می‌کنند. اما در فیلم‌های ایرانی حتا زن و شوهرها با سه متر فاصله کنار هم می‌نشینند. همین کارها باعث شده که آمار تلاغ روز به روز بالاتر بشود.

در اینجا اصلن استعداد ما کفش نمی‌شود و نخبه‌های علمی کشور مجبور می‌شوند فرار مغزها کنند. اما در خارج کفش می‌شوند. مثلاً این "بیل گیتس" با اینکه اسم کوچکش نشان می‌دهد که از یک خانواده‌ی کارگری بوده، اما تا می‌فهمند که نخبه است به او خیلی بودجه می‌دهند و او هم برق را اختراع می‌کند. پسر همسایه‌مان می‌گوید اگر او آن موقع برق را اختراع نکرده بود؛ شاید ما الان مجبور بودیم شب‌ها توی تاریکی تلویزیون تماشا کنیم.

از نظر فرهنگی ما ایرانی‌ها خیلی بی‌جمبه هستیم. ما خیلی تمبل و تن‌پرور هستیم و حتی هفته‌ای یک روز را هم کلاً تعطیل کرده‌ایم. شاید شما ندانید اما من خودم دیشب از پسر همسایه‌مان شنیدم که در خارج جمعه‌ها تعطیل نیست. وقتی شنیدم نزدیک بود از تعجب شاخدار شوم. اما حرف‌های پسر همسایه‌مان از بی بی سی هم مهمتر است.

ما ایرانی‌ها ضاتن آی کیون پایینی داریم. مثلن پدرم همیشه به من می‌گوید "تو به خر گفته‌ای زکی". ولی خارجی‌ها تیز هوشان هستند. پسر همسایه‌مان می‌گفت در آمریکا همه بلدند انگلیسی صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم انگلیسی بلدند. ولی اینجا متعسفانه مردم کلی کلاس زبان می‌روند و آخرش هم بلد نیستند یک جمله‌ی ساده مثل I lav u بنویسند. واقعن جای تعسف دارد.       این بود انشای من

موضوع انشاء: درباره ازدواج

هروقت من يك كارخوب مي كنم مامانم به من مي گويد بزرگ كه شدي برايت يك زن خوب مي گيرم. تا به حال من پنج تا كار خوب كرده ام و مامانم قول پنج تايش را به من داده است.حتمن ناسرادين شاه خيلي كارهاي خوب مي كرده كه مامانش به اندازه استاديوم آزادي برايش زن گرفته بود.ولي من مؤتقدم كه اصولن انسان بايد زن بگيرد تا آدم بشود،چون بابايمان هميشه مي گويدمشكلات انسان راآدم مي كند.درعزدواج تواهم خيلي مهم است يعني دو طرف بايد به هم بخورند.مثلن من و ساناز دختر خاله مان خيلي به هم مي خوريم.از لهاز فكري هم دو طرف بايد به هم بخورند،ساناز چون سه سالش است هنوز فكر ندارد كه به من بخوردولي مامانم مي گويد اين ساناز از تو بيشتر هاليش مي شود.درعزدواج سن و سال اصلن مهم نيست چه بسيار آدم هاي بزرگي بوده اند كه كارشان به تلاغ كشيده شده و چه بسيار آدم هاي كوچكي كه نكشيده شده. مهم اشق است !اگر اشق باشد ديگر كسي از شوهرش سكه نمي خواهد و دايي مختار هم از زندان در مي آيد من تا حالا كلي سكه جم كرده ام و مي خواهم همان اول قلكم را بشكنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.مهريه وشير بلال هيچ كس را خوشبخت نمي كند. همين خرج هاي ازافي باعث مي شود كه زندگي سخت بشود و سرخرج عروسي دايي مختار با پدر خانومش حرفش بشود دايي مختار مي گفت پدرخانومش چتر باز بود.. خوب شايد حقوق چتر بازي خيلي كم بوده كه نتوانسته خرج عروسي را بدهد. البته من و ساناز تفافق كرده ايم كه بجاي شام عروسي چيپس و خلالي نمكي بدهيم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتي مي خوري خش خش هم مي كند!اگر آدم زن خانه دار بگيرد خيلي بهتر است و گرنه آدم مجبور مي شود خودش خانه بگيرد. زن دايي مختار هم خانه دار نبود و دايي مختار مجبور شد يك زيرزميني بگيرد. ميگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پايين! اما خانوم دايي مختار هم مي خواست برود بالا! حتمن از زير زميني مي ترسيد. ساناز هم از زير زميني مي ترسد براي همين هم برايش توي باغچه يك خانه درختي درست كردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شكست.. ازآن موقه خاله با من قهر است .قهر بهتراز دعواست.آدم وقتي قهر مي كند بعد آشتي مي كند ولي اگر دعوا كند بعد كتك كاري مي كند بعد خانومش مي رود دادگاه شكايت مي كند بعد مي آيند دايي مختاررا ميبرند زندان! البته زندان آدم را مرد مي كند.عزدواج هم آدم را مرد مي كند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خيلي بهتر است!                                           اين بود انشاي من

 

موضوع انشاء:فصل زمستان را توصیف کنید

زمستان يک فصلي که بعد از فصل پاييز است. در زمستان روي درختها برف مي ريزد. وقتي که برف باريدن تمام مي شود ما مي توانيم در زير درخت برويم و آن را تکان تکان بدهيم تا دوباره برف ببارد. من اين کار را دوست مي دارم. مادر من اين کار را دوست نمي دارد. چون هروقت من اين کار را مي کنم مادرم من را کتک مي زند و ميگويد اين کارو نکن. سرما مي خوري ولي من اين کار را مي کنم. مادرم براي اينکه من درختها را تکان تکان مي دهم من را کتک مي زند. مادر من زن مهرباني است. من او را دوست مي دارم. او براي درختها که تکان تکان مي دهم دلش مي سوزد و من را کتک مي زند. خانم معلم ما زن چاقي است . او مي گويد درختها در فصل زمستان خوابيده اند و دوباره در فصل بهار بيدار شدند. زمستان يک فصلي هست که در آن هوا سرد بوده است. ما در خانه بخاري داريم. ما بايد در آن نفت بريزيم . يک شب که خيلي در آن سردم بود از رختخوابم بلند شدم و به نزد پدرم رفتم و او را با سرعت تکان تکان دادم تا بيدارش کنم و به او بگويم که سردم بوده است. وقتي او را بيدار کردم او من را در آغوش گرفت و من را در زير پتوي خودم گذاشت. در زمستان باران هم مي بارد و روي زمين جمع مي شود. هميشه پاهاي من در زمستان يخ زده بوده است. در زمستان ممکن است مردم بميرند. در پارسال يکي از همسايه هاي ما از سرما مرد. آنها بخاري نداشته اند. ما بخاري داريم . بخاري خيلي چيز خوبي است و در زمستان ما خيلي لازم داريم. در زمستان پرنده هاي قشنگ به مسافرت مي روند و کلاغ مي آيد. کلاغ قارقار مي کند. آنها براي درختها لالايي مي گويند وگرنه درختها خوابشان نمي توانند ببرد. وقتي درختها در خواب هستند پدرم شاخه هاي آنها را ميبرد. او مي گويد آنها در خواب هستند و دردشان نمي کند. من در زمستان آدم برفي درست کرده ام. مــن در حيات آدم برفي درست کرده ام. آدم برفي من هيچوقت دماق ندارد. آدم برفي من نمي تواند نفس بکشد و زود مي ميرد. من در کارتن ديده ام که دماق آدم برفي از هويج است. مادرم به من هويج داده است. ولي يک بار من در آشپزخانه رفتم و يک دانه هويج که داشتيم دزديدم و آن را دماق آدم برفي کردم و او توانست که نفس بکشد و خيلي خوشحال شد. وقتي مادرم فهميد خيلي خنديد. من در فصل زمستان خيلي بيشتر کتک مي خورم و نمي دانم چرا اينجوري است. من فصل زمستان را دوست مي دارم.                   اين بود انشاي من.

موضوع انشاء :چگونه بادب وبا اخلاق باشیم

بر همگان واضح و مبرهن است که ما باید به دیگران احترام بگذاریم و به هر کسی که دیدیم سلام کنیم. البته باید یادمان باشد که در طول روز به یک نفر صد بار سلام نکنیم. چون من این کار را کردم و عمویمان به من گفت : گوساله . خسته شدم آنقدر جواب سلام تو را دادم. عمویم راست می گوید . هر چند کمی بی ادب است و باید به پدربزرگم بگویم ادبش کند .

ما باید به معلم مان احترام بگذاریم و او را دوست داشته باشیم . هر چند دوست داشتن بیش از حد معلم خوب نیست و باعث اذیت معلم و خودمان می شود . چند روز پیش کیف پول آقا معلم را دست اصغر دیدم . گفتم : اصغر کیف پول آقا معلم پیش تو چه کار می کند ؟

اصغر گفت : چون من آقا معلم را بیش از حد دوست دارم ، کیفش را یادگاری برداشته ام تا هر وقت دلم برایش تنگ شد کیفش را نگاه کنم . دیروز که دیدم اصغر فلک شد ، فهمیدم دوست داشتن بیش از حد معلم خوب نیست.

ما نباید به دیگران دروغ بگوییم و به آن ها تهمت بزنیم و پشت سرشان غیبت کنیم . بابایمان دیروز می گفت : هیچوقت مثل آقای همسایه نباش که آشغالهایش را از پنجره توی کوچه پرت می کند و با زنش صبح تا شب جر و بحث و دعوا راه می اندازد . مامانمان داد زد : آقای نصیحت گو . چرا آشغال ها را چند ساعت پیش از پنجره به بیرون شوت کردی . بیا ببین چه بلبشویی شده . پلاستیک پاره شده و آشغال ها وسط خیابان پخش شده و گربه ها هجوم آورده اند وسط خیابان . الان یک ماشین یک گربه بینوا را زیر کرد . بابایمان یواشکی کنار پنجره رفت و کوچه را دید زد و گفت :من نبودم . آقای همسایه بود.مامانمان گفت : چرا دروغ می گویی خودم دیدم که تو پرت کردی . بابایمان در حالی که عرقش را پاک می کرد یواش گفت :خانم پیش بچه بد آموزی دارد . اون روی سگ مرا بالا نیار. مامانم گفت : اگه بالا بیاد مثلاً چی کار می کنی ؟. بعد بابایمان یک کار هایی کرد و بعد مامانمان کارهای بابایمان را جواب داد .ما خودمان آنقدر فهم و شعور داریم که بقیه ماجرا را سانسور کنیم .

ما نباید شوخی های بی جا و بی معنی با همکلاسی ها و دوستانمان کنیم . مثلاً چند روز پیش حسن ما را هل داد و ما توی جوی آب افتادیم . گفتم : حسن چرا این کار را کردی . فکر نکردی خطرناکه حسن . گفت : شوخی کردم .من هم تمام کتاب ها و دفترهایش را پاره کردم و با سنگ سرش را شکستم و بعد به خانه شان زنگ زدم و گفتم : حسن تصادف کرده و الان وسط خیابان افتاده است . مادر حسن غش کرد و پدرش یک سکته ناقص زد . من در حالی که غش غش می خندیدم گفتم : شوخی کردم .  با مزه بود ؟ ولی مثل اینکه شوخی ام زیاد با مزه نبود . من از این انشا نتیجه می گیرم که انشا من بهترین انشا دنیاست و معلممان باید به من بیست بدهد . البته این فقط یکی از هنر های من است و من هنر های دیگری هم دارم به قول خواهرمان از هر انگشتم یک هنر می زند بیرون . که اگر تعریف از خود نباشد در انشاهای بعدی در مورد این هنرها صحبت می کنم .در پایان از حسن و اصغر و خانواده عزیزم که من را در نوشتن این انشا یاری کرده اند تشکر می کنم .

موضوع انشاء: ازدواج را توصیف کنید

پیش بابایی می روم و از او می پرسم: «ازدواج چیست؟»، بابایی هم گوشم را محکم می پیچاند و می گوید: «این فضولی ها به تو نیومده، هنوز دهنت بوی شیر میده، از این به بعد هم دیگه توی خیابون با دخترای همسایه ها لی لی بازی نمی کنی، ورپریده!»، متوجه حرف های بابایی و ربط آنها به سوالم نمی شوم، بابایی می پرسد: «خب حالا واسه چی می خوای بدونی ازدواج یعنی چی؟!»، در حالی که در چشمهایم اشک جمع شده است می گویم: «بابایی بهتر نیست اول دلیل سوالم رو بپرسید و بعد بکشید؟!»، بابایی با چشمانی غضب آلوده می گوید: «نخیر! از اونجایی که من سلطان خانه هستم و توی یکی از داستان ها شنیدم سلطان جنگل هم همین کار رو می کرد و ابتدا می کشید و سپس تحقیقات می کرد، در نتیجه من همین روال را ادامه خواهم ...» بابایی همانطور که داشت حرف می زد یک دفعه بیهوش روی زمین افتاد، باز هم مامانی با ملاقه سر بابا رو مورد هدف قرار داده بود، این روزها مامان به خاطر تمرین های مستمرش در روزهای آمادگی اش به سر می بره و قدرت ضربه و هدفگیری اش خیلی خوب شده، ملاقه با آنچنان سرعتی به سر بابایی اصابت کرد که با چشم مسلح هم دیده نمی شد.

مامانی گفت: «در مورد چی صحبت می کردین که باز بابات جو گیر شده بود و می گفت سلطان خونه است؟!»، و من جواب دادم: «در مورد ازدواج»، مامانی اخمهاش توی همدیگه رفت و ماهیتابه رو برداشت و به سمت بابایی که کم کم داشت بهوش می یومد قدم برداشت، مامانی همونطور که به سمت بابایی می یومد گفت: «حالا می خوای سر من هوو بیاری؟! داری بچه رو از همین الان قانع می کنی که یه دونه مامان کافی نیست؟! می دونم چکارت کنم!»، مامانی این جمله رو گفت و محکم با ماهیتابه به سر بابایی زد و بابایی دوباره بیهوش شد.

بعد از بیهوش شدن بابایی، مامان ازم خواست کل جریان رو براش توضیح بدم، منهم گفتم که موضوع انشا این هفته مون اینه که «ازدواج را توصیف کنید.»، بابایی که تازه بهوش اومده بود گفت: «خب خانم! اول تحقیق کن، بعد مجازات کن! کله ام داغون شد!»، و مامانی هم گفت: «منم مثل خودت و اون آقا شیره عمل می کنم، عیبی داره؟!»، بابایی به ماهیتابه که هنوز توی دستای مامانی بود نگاهی کرد و گفت: «نه! حق با شماست!»، مامانی گفت: «توی انشات بنویس همه ی مردها سر و ته یه کرباس هستند!» بابابزرگ که گوشه ی اتاق نشسته بود و داشت با کانالهای ماهواره ور می رفت و هی شبکه عوض می کرد متوجه صحبت های ما شد و گفت: «نوه ی گلم! بیا پیش خودم برات انشا بگم!»، مامانی هم گفت: «آره برو پیش بابابزرگت، با هشت ازدواج موفق و دوازده ازدواج ناموفقی که داشته می تونه توضیحات خوبی برات در مورد ازدواج بگه!» پیش بابابزرگ می روم و بابابزرگ می گوید: «ازواج خیلی چیز خوبی است، و انسان باید ازدواج کند ... راستی خانم معلمتون ازدواج کرده؟ چند سالشه؟ خوشـ ...»، بابابزرگ حرفهایش تمام نشده بود که این بار ملاقه ای از طرف مامان بزرگ به سمت بابابزرگ پرتاب شد، البته چون مامان بزرگ هدفگیری اش مثل مامانی خوب نیست ملاقه به سر من اصابت کرد.

به حالت قهر دفترم رو جمع می کنم و پیش خواهر می روم، نمی دانم چرا با گفتن موضوع انشا در چشمانم خواهرم اشک جمع می شود، و وقتی دلیل اشک های خواهر رو می پرسم می گوید: «کمی خس و خاشاک رفت توی چشمم!»، البته من هر چی دور و برم رو نگاه می کنم نشانی از گرد و خاک نمی بینم، به خواهر می گویم: «تو در مورد ازدواج چی می دونی؟» و خواهرم باز اشک می ریزد. ما از این انشا نتیجه می گیریم بحث در مورد ازدواج خیلی خطرناک است زیرا امکان دارد ملاقه یا ماهیتابه به سرمان اصابت کند، این بود انشای من، با تشکر از اهالی خانه که در نوشتن این انشا به من کمک کردند!

موضوع انشاء : تابستان را

من خانم خودم اين انشا را نوشتم توی خانه من خيلی خانواده ام را دوست دارم من هميشه خانواده ام که خيلی شولوق است را دوست دارم خانواده من برای من خانم خيلی زحمت می کشيدند من بابام در تعميرگاه کار می کند و خيلی زحمت می کشد چون بابام خانم نگهبان سرايدار تعميرگاه بزرگ دم کوچه خانه ما است .خانم من بابام خيلی هی سلفه می کند خيلی و هرشب در تعميرگاه می خوابد و سلفه می کند می آيد پيش ما و دوباره می رود تعميرگاه و مهدی برادر گندتر من پول خارجی در خيابان به همه می فروشد برادر من مهدی خانم يک پاهش تا اينجا و چشم اين وری را توی جنگ افتاده و هميشه برای من کفش با پيراهنهای خوشکل خوشکل قشنگ می خرد و می آورد به من می دهد بپوشم و جلو مادرم که خوابيده می گويد برقسم و دختر خوب باشم خانم اگر زن او که اسم او منيژه است بفهمد وقتی کسی خانه نباشد تندی دانه دانه آنها را از من می گيرد و تقی توی سر من می زند گيسم را کشيد و برد می دهد به دوتا دختر خودش خانم حالا که مهدی توی تهازرات گم شده است منيژه آمده است و همه کفش و کيف ها را با سه تا پيراهن چرک چماله برای من پس آورده است و برای من گريه می کند من تعجب کردم چون منيزه با من مهربانی می کند و پيش مادرم گريه گريه می کند تا آب سياه از روی لپش بريزد روی لحاف سر سفره کی می نشينيم و غذا بخوريم بابا سلفه می کند مادر من راه نمی رود و بدن مادر من مثل کوه گنده شده است و من هی قرس و دواها شربت سفيد را با آب توی ليوان با قاشق برايش می گذارم آنجا فخری که خواهر من است من را دوست دارد. و خودش سه تا بچه دارد و يکی هم داخل دل او وُل وُل می خورد هی به من ماچ ماچ می کند خواهرم به من گفته است که توی بمب اينطوری شده است توی وقتی که رفته است کربلا و می گويد من تازه کوچولو بوده ام که مادرم کمرش اينطوری شده است من خيلی محمد برادر خودم را که خيلی کتاب و نوار و سی دی بازی دارد خيلی دوست دارم. بابام نمی رود حالا سر تعميرگاه با موتور می رود پيش دکتر بيمارستان تا محمد را ببيند مادر من هی نفرين می کند به آنها که به محمد گوله زده اند و مادر من نمی تواند برود همراه بابام هی گريه می کند و مشتش را می زند توی سر و سينه اش آن هفته خانه ما شولوق بود و شوهر فخری هم آمده بود که خيلی بداخلاق است و فحش داد به ما که می خواستيم با بابام و محمد و مهدی و بچه ها خيلی ها از همسايه ها رفته بوديم الله اکبر الله اکبر الله اکبر بگوييم و وقتی آمديم پايين از پشت بام با هم کتک کاری کردند و به همه فحش بدبد دادند وگفت چرا تلوزيون را خاموش می کند آقا مهدی. من خانم خانواده ام را خيلی دوست دارم و توی انشا نوشتم خانم اگر نمره ننويسيد چون مدرسه الان تعطيل توی تابستان است چون خانم دلم برای توی مدرسه و ديدنی شما تنگ شده است دلم برای خانواد و بابام با محمد با مهدی با منيژه خانم با بچه ها تنگ هست دلم می خواهد مثل عيد با هم بشينيم توی اطاق روی سفره و بخنديم و آبگوشت پلو با کتلت بخوريم من می خواهم هرشب خيلی نماز بخوانم خيلی گريه بکنم تا بابام سلفه نکند و محمد خوب شود بيايد پيش من مادرم کور نشود که گريه می کرد و نفرين می کند و داداش مهدی پيدا شود بيايد پيش منيزه و بچه دوقلو کوچولو خوشگل داداش مهدی اين بود خانم موضو بدلخواه انشای خانواده خود را دوست داريم توی تابستان توی خانه نوشتم. زهرا سجادی دانش آموز توی کلاس خانم صنعتی چهارم ب مدرسه رفعت که امسال می روی توی کلاس پنجم دبستان رفعت

 

موضوع انشاء: سال گذشته را چگونه گذرانديد؟

قلم بر قلب سفيد كاغذ مي گذارم و فشار مي دهم تا انشاء ام آغاز شود. سال گذشته سال بسيار خوبي و پر بركتي مي باشد. سال گذشته پسر خاله ام زير تريلي ٌّ چرخ رفت و له گشت و ما در مجلس ترحيمش شركت كرديم و خيلي ميوه و خرما و حلوا خورديم و خيلي خوش گذشت. ما خيلي خاك بازي كرديم. من هر چي گشتم پسرخاله ام را پيدا نكردم. در آن روز پدرم مرا با بيل زد، بدون بي دليل! من در پارسال خيلي درس خواندم ولي نتوانستم قبول شوم و من را از مدرسه به بيرون پرت كردند. پدرم من را به مكانيكي فرستاد تا كار كنم و اوستاي من هر روز من را با زنجير چرخ مي زد و گاهي موقع ها كه خيلي عصباني مي شد من را به زمين مي بست و دو سه بار با ماشين يكي از مشتري ها از روي من رد مي شد. من خيلي در كارهاي خانه به مادرم كمك مي كنم. مادرم من را در سال گذشته خيلي دوست مي داشت و من را خيلي ماچ مي كند ولي پدرم خيلي حسود است و من را لاي در آشپزحانه مي گذاشت. در سال گذشته شوهر خواهرم و خواهرم خيلي از هم طلاق گرفتند و خواهرم بسيار حامله است و پدرم مي گويد يا پسر است يا دوقلو، ولي من چيزي نمي گويم چون مي دانم كه بچه اي به اين اندازه از هيچ كجاي خواهرم در نخواهد آمد! در سال گذشته ما به مسافرت رفتيم و با قطار رفتيم. من در كوپه بسيار پدرم را عصباني كردم و او براي تنبيه من را روي تخت خواباند و تخت را محكم بست و من تا صبح همان گونه خوابيدم! پدرم در سال گذشته خيلي سيگار مي كشد و مادرم خيلي ناراحت است و هي به من ميگويد: كپي اوغلي، ولي من نمي دانم چرا وقتي مادرم به من فحش مي دهد، پدرم عصباني مي شود! در سال گذشته ما به عيد ديدني رفتيم و من حدودا خيلي عيدي جمع كرده ام، ولي پدرم همه آن ها را از من گرفت و آنتن ماهواره اي خريد كه بسيار بد آموزي دارد و من نگاه نمي كنم و پدرم از صبح تا شب شوهاي بي ناموسي نگاه مي كند و بشكن مي زند. پدرم در سال گذشته رژيم گرفته است و هر شب با دوست هايش آب و ماست و خيار مي خورند و مي خندند، گاهي وقتا هم آب با چيپس و ماست موسير من خيلي سال گذشته را دوست دارم و اين بود انشاي من ......................

موضوع انشاء : فوايد کامپيوتر را توصيف کنيد
کامپيوتر چيز بسيار خوبی ميباشد و برای ما خيلي لازم داريم . پدرم به منقول داده که که برای هر نمره بالاي 12 در کارنامه ام يک تکه از آن رابرای من بخرد ! فعلا پدرم يک موس خريده و قول داده ماه به ماه سيستم راآپديت کند !پدرم در کامپيوتر خيلی ميفهمد و حتی توانسته يک بار دراينترنت وارد كند!مادرم در برخورد با کامپيوتر خيلی شاسكول ميباشد وروزی دوبار موس من را با جارو و بيل ميزند ! حتي تازگيا در خانه تله موش هم کار گذاشته است به همين علت انگشتشست هردو پای پدرم قطع شده ميباشد !پدرم شب ها به کافی شاپ ميرود و چت ميکند‌ ! مادرم و پدرم هميشه در حال چکو لقد ميباشند و مادرم به پدرم ميگويد تو مگه خودت خواهر و مادر نداریکه ميري با دخترای خارجکی چت ميکنی ! من هم در اين مواقع حرف نميزنم چونميدانم مادرم به من ميگويد : کپو اوغلو ! اوشاخ پيس ! بيشين مشقاتوبينويس ! پدر من تازگيها در اورکات ميباشد و من ميدانم که اورکات خيلیبي ناموس ميباشد و شنيده ام که خيلي دختر دارد و خيلي بد حجاب ميباشند ! پدرم چند روزی است که موس من را قايم کرده و ميگويد مزاحم درس خواندن منميباشد‌ ! خواهرم خيلی وقت است شوهر کرده است و الان هم خيلی بچه دارند !

من گاهی وقت ها به خانه آنها ميروم و از آنجا کانتکت ميکنم و با يک آيدیدخترانه با پدرم چت ميکنم و لاو ميترکانم ! پدرم خيلي دوروغ ميگويد و درکامپيوتر ميگويد بچه جردن بوده است و يک روز صبح بلند شده است و ديدهدر جوق دروازه دولاب است او ميگويد آب زده ما رو آورده پايين ! کامپيوتربسيار مفيد ميباشد و من آن را خيلی دوست دارم
و اين بود انشای من

 

تفاوت های الاغ و گاو

با سلام خدمت معلم گرامی که در راه سعادت ما تلاش و کوشش می کند انشایم را آغاز می کنم البته واضح و مبرهن است که خیلی از موجودات و مخصوصا حیوانات تفاوت های زیادی باهم دارند اما من خیلی گشتم تا فرق الاغ و گاو را بفهمم و زیاد هم موفق نشدم چون که مثلا الاغ حیوان سر به زیری بوده و در سر چهارراه ها چشمش پی ناموس مردم نیست هر چند که مردم بی انصاف هر طور که عشق شان بکشد از او سواری می گیرند و بارهای سنگین جابجا می کنند و بیشتر در کوهها و دره ها به این حیوان زبان بسته مرارتها وارد می کنند و چندر غاز یونجه در آخورش می ریزند و کاری به احساسات او ندارند که این الاغ ها هم برای خود دل دارند و عاشق می شوند ، عاشق عرعر های زیبای جفتشان و این که آرزو دارند در مرتعی بزرگ همدیگر را دیده و مثل فیلمهای هندی برای هم دم تکان داده و از سر و کول هم بالا بروند. آرزو دارند زمان پیری سه چهار تا الاغک ریز و درشت دورشان باشد و روزگار پیری را در کنار فرزندان با آرامش بگذرانند و نه اینکه تازه بعد از عمری کار کردن و زمان بازنشستگی تازه نصف روز هم بروند باربری برای کمک به الاغ همسایه ... و نه اینکه  در زمان پیری به درشکه بسته شده و در کوچه و خیابان نمک و سبزی بفروشند و بچه های شهری با تیرکمان به ران مبارک و جای دیگرش بزنند و در زمان مردن هم لاشه اش را جلو حیوانات باغ وحش بریزند .

 خلاصه اینکه الاغ حیوان نگون بختی است که ستمهای زیادی را تحمل می کند و  هر بلای به سرش می آورند و موقع دعوا آدمها بهم می گویند یارو عین الاغ هیچ چیزی نمی فهمد که این بزرگترین افترا و توهینی است که به او می بندند ... نه خیر الاغ می فهمد، اما از نجابت و خجالتی بودن است که حرفی نمی زند والا اگر آن روی سگش بالا بیاید چنان جفتکی نثار می کند که به قمر خانم بگویی تاج الملوک ! خلاصه که آخر و عاقبت خوشی برای الاغ متصور نیست .

اما گاو حیوان خوش شانسی است و برای خودش سروری می کند با آن چشمان مشکی و گاهی عسلی مدام کرشمه می آید و جلو جفتش خرامان خرامان راه می رود که انگار از این مانکن های لباس است . گاو حیوان قانعی است چون هر چیزی جلویش بریزی می خورد از یونجه و علوفه گرفته تا نان خشک و پوست خربزه و حتی نایلون پفک و کاغذ .

 اعتراض هم ندارد و تازه در عوض و برای تشکر از این نعمات شیر تازه می دهد که سرشار از ویتامین هاست و از گوشت ، پوست ، فضولات ( پهن ) و حتی استخوانهایش استفاده می کنیم . اصلا ما آدمها هم باید از این گاو ، آدم بودن را یاد بگیریم و زیاد به همه چیز گیر ندهیم و به لقمه نانی قانع بوده و بیشتر به فکر تولید باشیم تا به جامعه خود خدمت کنیم .  البته گاو مثل ما انسانها نیست که کلاس بگذارد و بگوید دو تا بچه کافیست چون هر چقدر گوساله بیشتری بزاید پیش صاحبش عزیز تر است و یا مثلا مصرف سالانه لوازم آرایش گاوها از مصرف غذایشان بیشتر نیست چون آنها نیازی به سرمه کشی ، مش ، کوپ ، ریمل و تاتو ندارند و خدادادی برای جفتشان زیبا و دلربا بوده و نیازی به رنگرزی و صافکاری برای به دام انداختن پسر مردم ندارند . آنها در جامعه شان لخت و عور هم راه می روند ولی ظرفیتشان بالاست تا کار به جاهای باریک و گاهی تاریک نکشد . 

بنابراین و خلاصه این که الاغ و گاو تفاوت زیادی باهم دارند چرا که اگر به الاغ غذا می دهند برای این است که از او سواری بگیرند اما گاو اینگونه نیست و زیر بار منت نمی رود و در عوض غذا ، خواص زیادی به همراه دارد . پس ما نتیجه می گیریم که گاو بودن فواید بسیاری دارد . این بود انشای من .        

 
  POWERED BY BLOGFA.COM